عشقانه ها
سایت تفریحی فرهنگی مذهبی دانلود و...
نويسندگان

 

 

 

سعی نكن متفاوت باشی..فقط خوب باش..خوب بودن به اندازه كافی متفاوت هست...

 

 

 

.

 

 

 

.

آدمی به خودی خود نمی افتد...اگر بیفتد از همان سمتی می افتد که به خدا تکیه نکرده است... 

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 16 آذر 1390 ] [ 22:38 ] [ ela86 ]

 

 

این روز ها از کنار من که میگذری احتیاط کن

هزاران کارگر در من

مشغول کارند

روحیه ام در دست تعویض است!

 

 

.

 

 

.

 هر از گاهی توقف در ایستگاه بین راه ، فرصت خوبیست برای دیدن مسیر طی شده و نگریستن به راهی که پیش روست . گاهی برای رسیدن باید نرفت


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 16 آذر 1390 ] [ 22:19 ] [ ela86 ]

من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم

دین را دوست دارم ولی از کشیش ها می ترسم

قانون را دوست دارم ولی از پاسبان ها می ترسم

عشق را دوست دارم ولی از زن ها می ترسم

کودکان را دوست دارم ولی از آئینه می ترسم

سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم

من می ترسم پس هستم

این چنین می گذرد روز و روزگار من

من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم

(حسین پناهی) 

روحش شاد

[ چهارشنبه 16 آذر 1390 ] [ 14:52 ] [ ela86 ]

“… عشق با شناسنامه بی‌ارتباط نیست و گذر فصل‌ها و عبور سال‌ها بر آن اثر می‌گذارد. اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می‌کند و بر آشیانه بلندش روز و روزگار را دستی نیست…”

.

.

عشق و ایمان در اوج پروازش از سطح ستایشها میگذرد و معشوق در انتهای صعودش در چشم عاشق سراپا غرقه سرزنش میشود و این هنگامی است که دوست استحقاق بخشوده شدنش را در چشم دوست از دست میدهد.

.

.

“…اگر عشق از انسان گرفته شود، وی به صورت یک موجود منفرد و منجمدی در می‌آید که فقط به درد دستگاه‌های تولیدی می‌خورد…”

.

.

“…عشق، مرگ و شکست… در زیر این ضربات است که انسان گاه برای نخستین بار نگاههایش که همواره در غیرخود و بیرون از خود مشغول است به خود بازمی‌گردد…”

.

.

“…مگر نه عشق تنها با اشک سخن می‌گوید ؟…”

.

.

گر باطن را نمی توان ساقط کرد می توان رسوا ساخت اگر حق را نمی توان استقرار بخشید.می توان اثبات کرد وبه زمان شناساند و زنده نگاه داشت.
 

[ چهارشنبه 16 آذر 1390 ] [ 14:49 ] [ ela86 ]

 بار خدایا، محبت خود را در قلب من از محبت به خودم و خانواده ام و از دوست داشتن آب گوارا و خنک محبوب تر گردان.»

پیامبر اکرم (ص) 

[ چهارشنبه 16 آذر 1390 ] [ 13:47 ] [ ela86 ]

پیرمرد نارنجی پوش در حالی که کودک را در آغوش داشت با سرعت وارد بیمارستان شد و به پرستار گفت:خواهش می کنم به داد این بچه برسید.بچه ماشین بهش زد و فرار کرد...پرستار:این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو پرداخت کنید.
 پیرمرد:اما من پولی ندارم پدر و مادر این بچه روهم نمی شناسم.خواهش می کنم عملش کنیدمن پول و تا شب براتون میارم...پرستار:با دکتری که قراره بچه رو عمل کنه صحبت کنید.اما دکتر بدون اینکه نگاهی به کودک بیندازدگفت:این قانون بیمارستانه.باید پول قبل از عمل پرداخت بشه.
اما صبح روز بعد...
دکتر بر سر مزار دختر کوچکش اشک می ریخت...
و چه قدر زود دیر می شود...   

[ چهارشنبه 16 آذر 1390 ] [ 12:34 ] [ ela86 ]

براي چنين كاري نخست نبايد از ارتفاع ترسيد و سپس بايد به اندازه كافي جرات و جسارت داشت. دانشجويان روس تازگي‌هاي يك تفريح مهيج جديد در شهر مسكو يافته‌اند. رفتن به روي يك تيرآهن بر فراز يكي از مرتفع‌ترين ساختمان‌هاي پايتخت روسيه.

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 16 آذر 1390 ] [ 03:57 ] [ ela86 ]

یكی از روزهای سال اول دبیرستان بود.
من از مدرسه به خانه بر می گشتم كه یكی از بچه های كلاس را دیدم. اواسمش مارك بود و انگار همه‌ی كتابهایش را با خود به خانه می برد.
با خودم گفتم:


كی این همه كتاب رو آخر هفته به خانه می بره. حتما ً این پسر خیلی بی حالی است!
من برای آخر هفته ام برنامه‌ ریزی كرده بودم.

(پیشنهاد من خواندن این داستان تا انتهاست چون بسیار زیباست وتاثیر گذار) 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 16 آذر 1390 ] [ 00:49 ] [ ela86 ]

مثل باران چشمهایت دیدنی ست / شهر خاموش نگاهت دیدنیست / زندگانی معنی لبخند توست / خنده هایت بی نهایت دیدنیست

.

.

میدونی چرا بارون از پشت شیشه قشنگتره؟ چون بدون اینکه خیس بشی احساسش میکنی، مثل دیدن گریه ی کسی که خیلی دوستش داری، همینطوره مگه نه؟ 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 16 آذر 1390 ] [ 00:41 ] [ ela86 ]

پسر زنی به سفر دوری رفته بود و ماه ها بود که از او خبری نداشت. بنابراین زن دعا می کرد که او سالم به خانه باز گردد . این زن هر روز به تعداد اعضاء خانواده اش نان می پخت و همیشه یک نان اضافه هم می پخت و پشت پنجره می گذاشت تا رهگذری گرسنه که از آنجا می گذشت نان را بر دارد . هر روز مردی گوژ پشت از آنجا می گذشت و نان را بر میداشت و به جای آنکه از او تشکر کند می گفت: کار پلیدی که بکنید با شما می ماند و هر کار نیکی که انجام دهید به شما باز می گردد . این ماجرا هر روز ادامه داشت تا اینکه زن از گفته های مرد گوژ پشت ناراحت و رنجیده شد.
او به خود گفت :او نه تنها تشکر نمی کند بلکه هر روز این جمله ها را به زبان می آورد . نمی د انم منظورش چیست؟ یک روز که زن از گفته های مرد گوژ پشت کاملا به تنگ آمده بود تصمیم گرفت از شر او خلاص شود بنابراین نان او را زهر آلود کرد و آن را با دستهای لرزان پشت پنجره گذاشت، اما ناگهان به خود گفت : این چه کاری است که میکنم ؟ بلافاصله نان را برداشت و در تنور انداخت و نان دیگری برای مرد گوژ پشت پخت.
مرد مثل هر روز آمد و نان را برداشت و حرف های معمول خود را تکرار کرد و به راه خود رفت . آن شب در خانه پیر زن به صدا در آمد . وقتی که زن در را باز کرد ، فرزندش را دید که نحیف و خمیده با لباسهایی پاره پشت در ایستاده بود او گرسنه ، تشنه و خسته بود در حالی که به مادرش نگاه می کرد ، گفت : مادر اگر این معجزه نشده بود نمی توانستم خودم را به شما برسانم.
در چند فرسنگی اینجا چنان گرسنه و ضعیف شده بودم که داشتم از هوش می رفتم . ناگهان رهگذری گوژ پشت را دیدم که به سراغم آمد . او لقمه ای غذا خواستم و او یک نان به من داد و گفت : این تنها چیزی است که من هر روز میخورم امروز آن را به تو می دهم زیرا که تو بیش از من به آن احتیاج داری وقتی که مادر این ماجرا را شنید رنگ از چهره اش پرید. به یاد آورد که ابتدا نان زهر آلودی برای مرد گوژ پشت پخته بود و اگر به ندای وجدانش گوش نکرده بود و نان دیگری برای او نپخته بود ، فرزندش نان زهرآلود را می خورد . به این ترتیب بود که آن زن معنای سخنان روزانه مرد گوژ پشت را دریافت :
هر کار پلیدی که انجام می دهیم با ما می ماند
و نیکی هایی که انجام می دهیم به ما باز میگردند 

[ چهارشنبه 16 آذر 1390 ] [ 00:16 ] [ ela86 ]
صفحه قبل1...401402403404405...437صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید.امیدوارم لحظات خوبی را در این وبلاگ داشته باشید.
امکانات وب
فروش بک لینکطراحی سایتعکس
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران