|
عشقانه ها سایت تفریحی فرهنگی مذهبی دانلود و...
| ||
|
[ دوشنبه 11 دی 1391 ] [ 15:42 ] [ ela86 ]
پس چون مشکلات از بالا و پایین آمدند و چشمهایت از وحشت فرو رفتند و تمام وجودت لرزید چه لرزشی, گفتم کمک هایم در راه است و چشم دوختم ببینم که باور میکنی اما به من گمان بردی چه گمان هایی (احزاب 10)
[ دوشنبه 11 دی 1391 ] [ 15:29 ] [ ela86 ]
ماجرای دختر فراری که یک شب پیش یک طلبه ماند!
شب هنگام محمد باقر – طلبه جوان- در اتاق خود مشغول مطالعه بود که به ناگاه دختری وارد اتاق او شد در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که سکوت کند و هیچ نگوید. شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این جوان خطائی کرده یا نه؟ و بعد از تحقیق از محمد باقر پرسید چطور توانستی در برابر نفست مقاومت نمائی؟ محمد باقر ۱۰ انگشت خود را نشان داد و شاه دید که تمام انگشتانش سوخته و … [ دوشنبه 11 دی 1391 ] [ 15:25 ] [ ela86 ]
حس خوب داشتن . ادامه مطلب [ دوشنبه 11 دی 1391 ] [ 15:23 ] [ ela86 ]
زاهدي کيسه اي گندم نزد آسيابان برد. آسيابان گندم او را در کنار ساير کيسه ها گذاشت تا به نوبت آرد کند.
زاهد گفت: «اگر گندم مرا زودتر آرد نکني دعا مي کنم خرت سنگ بشود». آسيابان گفت: «تو که چنين مستجاب الدعوه هستي دعا کن گندمت آرد بشود.» [ دوشنبه 11 دی 1391 ] [ 15:15 ] [ ela86 ]
فراموش نکنید که ساعات غذا خوردن اهمیت زیادی دارد ولی بسیاری از ما عادات اشتباهی داریم که بعد از غذا به آن میپردازیم ولی باید از انجام آن صرف نظر کنیم: [ دوشنبه 11 دی 1391 ] [ 15:13 ] [ ela86 ]
چهار اصل پیشرفت: مردانگی، عدالت، شرم و عشق است. [ دوشنبه 11 دی 1391 ] [ 15:01 ] [ ela86 ]
نمی دانم چه می خواهم خدایا ، به دنبال چه می گردم شب و روز چه می جوید نگاه خسته من ، چرا افسرده است این قلب پرسوز ز جمع آشنایان می گریزم ، به کنجی می خزم آرام و خاموش نگاهم غوطه ور در تیرگیها ، به بیمار دل خود می دهم گوش گریزانم از این مردم که با من، به ظاهر همدم و یکرنگ هستند ولی در باطن از فرط حقارت ، به دامانم دو صد پیرایه بستند از این مردم که تا شعرم شنیدند ، برویم چون گلی خوشبو شکفتند ولی آن دم که در خلوت نشستند ، مرا دیوانه ای بدنام گفتند دل من ای دل دیوانه من ، که می سوزی از این بیگانگی ها مکن دیگر ز دست غیر فریاد ، خدا را بس کن این دیوانگی ها (( فروغ فرخزاد ))
[ شنبه 09 دی 1391 ] [ 15:27 ] [ ela86 ]
یارب تو او را همچو من بر غم گرفتارش مکن در شهر غربت ای خدا هرگز تو ازارش مکن هر چند او از رفتنش چشمان من گریان نمود لیک ای خدای مهربان از غصه پر بارش مکن . . . . . . تو بارون که رفتی شبم زیرو رو شد یه بغض شکسته رفیق گلو شد . . . ادامه مطلب [ شنبه 09 دی 1391 ] [ 15:17 ] [ ela86 ]
روزی ابوریحان درس به شاگردان می گفت که خونریز و قاتلی پای به محل درس و بحث نهاد. شاگردان با خشم به او می نگریستند و در دل هزار دشنام به او می دادند که چرا مزاحم آموختن آنها شده است . آن مرد رسوا روی به حکیم نموده چند سئوال ساده نمود و رفت . [ شنبه 09 دی 1391 ] [ 15:07 ] [ ela86 ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||