عشقانه ها
سایت تفریحی فرهنگی مذهبی دانلود و...
نويسندگان

او يكی از صحابه رسول اكرم بود . فقر و تنگدستی براو چيره شده بود . در
يك روز كه حس كرد ديگر كارد به استخوانش رسيده ، با مشورت و پيشنهاد
زنش تصميم گرفت برود ، و وضع خود را برای رسول اكرم شرح دهد ، و از آن حضرت استمداد مالی كند .
با همين نيت رفت ، ولی قبل از آنكه حاجت خود را بگويد اين جمله از
زبان رسول اكرم به گوشش خورد : " هركس از ما كمكی بخواهد ما به او
كمك می‏كنيم ، ولی اگر كسی بی‏نيازی بورزد و دست حاجت پيش مخلوقی دراز
نكند ، خداوند او را بی‏نياز می‏كند " . آن روز چيزی نگفت ، و به خانه‏
خويش برگشت . باز با هيولای مهيب فقر كه همچنان بر خانه‏اش سايه افكنده‏
بود روبرو شد ، ناچار روز ديگر به همان نيت به مجلس رسول اكرم حاضر شد
، آن روز هم همان جمله را از رسول اكرم شنيد : " هركس از ما كمكی‏
بخواهد ما به او كمك می‏كنيم ، ولی اگر كسی بی نيازی بورزد خداوند او را
بی‏نياز می‏كند " . اين دفعه نيز بدون اينكه حاجت خود را بگويد ، به خانه‏
خويش برگشت . و چون خود را همچنان در چنگال فقر ضعيف و بيچاره و
ناتوان می‏ديد ، برای سومين بار به همان نيت به مجلس رسول اكرم رفت ،
باز هم لبهای رسول اكرم به حركت آمد ، و با همان آهنگ - كه به دل قوت و به روح اطمينان‏
می‏بخشيد - همان جمله را تكرار كرد .
اين بار كه آن جمله را شنيد ، اطمينان بيشتری در قلب خود احساس كرد .
حس كرد كه كليد مشكل خويش را در همين جمله يافته است . وقتی كه خارج‏
شد با قدمهای مطمئنتری راه می‏رفت . با خود فكر می‏كرد كه ديگر هرگز به‏
دنبال كمك و مساعدت بندگان نخواهم رفت . به خدا تكيه می‏كنم و از نيرو
و استعدادی كه در وجود خودم به وديعت گذاشته شده استفاده می‏كنم ، واز او
می‏خواهم كه مرا در كاری كه پيش می‏گيرم موفق گرداند و مرا بی نياز سازد .
با خودش فكر كرد كه از من چه كاری ساخته است ؟ به نظرش رسيد عجالة
اين قدر از او ساخته هست كه برود به صحرا و هيزمی جمع كند و بياورد و
بفروشد . رفت و تيشه‏ای عاريه كرد و به صحرا رفت ، هيزمی جمع كرد و
فروخت . لذت حاصل دسترنج خويش را چشيد . روزهای ديگر به اينكار ادامه‏
داد ، تا تدريجا توانست از همين پول برای خود تيشه و حيوان و ساير لوازم كار را بخرد .
باز هم به كار خود ادامه داد تا صاحب سرمايه و غلامانی شد .
روزی رسول اكرم به او رسيد و تبسم كنان فرمود : " نگفتم ، هركس از ما
كمكی بخواهد ما به او كمك می‏دهيم ، ولی اگر بی‏نيازی بورزد خداوند او را
بی‏نياز می‏كند 

[ دوشنبه 14 آذر 1390 ] [ 12:06 ] [ ela86 ]

خواهم ز خدا که بی ولایم نکند / غرق گنهم ولی رهایم نکند

یک خواسته دارم از تو حسین / در هر دو جهان از تو جدایم نکند

.

.

دوباره فصل غم اومد

ماه اشک و شبنم اومد

شهر ما مشکی به تن کرد

عاشقا محرم اومد 


ادامه مطلب
[ دوشنبه 14 آذر 1390 ] [ 03:49 ] [ ela86 ]

تولد انسان روشن شدن کبریتی است و مرگش خاموشی آن

بنگر در این فاصله چه کردی؟!!!

گرما بخشیدی یا...سوزاندی؟!!!

.

.

تا وقتی که نگاه خداوند به توست ، از روی گردانی دیگران غافل نشو. 


ادامه مطلب
[ دوشنبه 14 آذر 1390 ] [ 00:48 ] [ ela86 ]

نمی دانست معنای خطر را / به باد آشنایی ، داد سر را
ندیدی بوسه باران کرد با شوق / درخت عشق ، لب های تبر را ؟
.

.

ای که هوای من شده ای ! دم زدن در تو ، حیات من است ! 


ادامه مطلب
[ دوشنبه 14 آذر 1390 ] [ 00:15 ] [ ela86 ]

بحثی که شاید خیلی در مورد اون صحبت کردند اما هیچ وقت نگاه منطقی و درستی به اون نشده 

سعی میکنیم با چند دلیل منطقی و سخنان بزرگان از جمله قرآن و سخنان امامان به این موضوع پاسخی درست بدیم.


ادامه مطلب
[ یکشنبه 13 آذر 1390 ] [ 23:50 ] [ ela86 ]

جانم فدای نام زیبایت، ابوالفضل

قربان زخم چشم بینایت، ابولفضل

گر من به چای القمه بودم، زِ حسرت

هر آن بخشکیدم برآن روزت ابولفضل

.

نام علمدار سپه آید به گوشم

انگار من عمری به او حلقه به گوشم

جانم بلرزد هر می گوید «ابوالفضل»

سرّی ست خود بنهاده در اعماق گوشم

.

نام معشوق مبر نزد من از عشق مگو

عشق دیریست که در پیچ و خم عباس است

هر چه داریم همه از کرَم عباس است

خلقت جنت حق لطف کرم عباس است 

[ یکشنبه 13 آذر 1390 ] [ 22:36 ] [ ela86 ]

می اندیشم و ذوب می شوم در شرمِ خویش و در حقارتِ بزرگم.

بر تو آیا چه گذشت، علمدار! آن گاه که بیرقِ سپاهِ کوچکِ برادر، در دستِ تو مانده بود. پس تو دستی برای نگاه داشتنش بر پیکر نداشتی و بیرق بر زمین افتاد. بر تو آیا چه گذشت، سقّا! آن گاه که فغان العطش، از خیمه ها بیرون می پاشید؛ پس تو سقّای کاروان بودی و شرم، خونِ تو را به جوش می آورد.

حال تو مانده ای و تنهایی حسین. دیگر سپاهی نمانده است و برادر، تنهاست. همه ی سوارانِ عاشق، یک به یک، دلاورانه خاک را بوسیدند. اینک تویی، سقّا و علمدار، بشتاب که برای برادر یاوری جز تو نمانده است. و هنوز از خیمه ها صدای العطش می تراود. این مشک تهی را بر دوش افکن! بگذار این جماعت، خاطره ی علی را باز هم زنده و ایستاده ببینند.

فرزند علی! ذوالفقارت را به آسمان نشانه بگیر و بگذار سُمِ اسبت، زمین را چون قلبِ دژخیمان بلرزاند.

چه کسی است که در برابر تو خواهد ایستاد؟

فرات تورا می خوانَد که دیری است منتظرِ دلاوری چون توست.

گام هایت، آبِ ساکنِ فرات را توفان می کند. بتاز مرد! آنان که در مقابل تو صف آراسته اند، دندان می نمایند. آیا کدام صف در هجومِ اسطوره وارِ تو، از هم نخواهد پاشید؟ نگهبانانِ آب، مبهوت می نگرند. گردبادی گویی برخاسته است، چنان که نینوا، در تاخت و تازش به هم پیچیده است. پهلوانی نشسته بر اسبی دلیر، تیغ علی در دست، مشکِ حسین بر دوش، راهِ فرات می پیماید. پس هر سربازی به سویی می گریزد. آخر، علمدار آمده است. 

[ یکشنبه 13 آذر 1390 ] [ 17:39 ] [ ela86 ]

گریه نکردن از سختی دلهاست.سختی دل از گناه زیاد است گناه زیاد از آرزوی زیاد است آرزوهای زیاد ازفراموشی مرگ است فراموشی مرگ ازمحبت به مال دنیاست محبت به مال دنیا سرآغاز تمام خطاهاست

مولا علی (ع)

 

[ یکشنبه 13 آذر 1390 ] [ 03:36 ] [ ela86 ]

 

سعی کن حرص و طمع خانه خرابت نکند / غافل از واقعه روز حسابت نکند

ای که دم می زنی از عشق حسین بن علی / آنچنان باش که ارباب جوابت نکند

 

.

 

.

فرش بر رونق بازار حسین می نازد / عرش بر جلوه رخسار حسین می نازد

ابر بر اشک عزادار حسین می نازد / قبر شش گوشه به زوار حسین می نازد
 


ادامه مطلب
[ یکشنبه 13 آذر 1390 ] [ 03:35 ] [ ela86 ]

 گمشده این نسل اعتماد است نه اعتقاد .

اما افسوس که نه بر اعتماد اعتقادیست و نه بر اعتقادها اعتماد!

.

.

گر بدین سان زیست باید پاک

… من چه ناپاکم اگر ننشانم از

ایمان خود، چون کوه

یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک!

شاملو

.

.

به من بگو نگو ، نمیگویم ، اما نگو نفهم ، که من نمی توانم نفهمم ، من می فهمم .

.

.

من هرگز نمی نالم…قرنها نالیدن بس است…میخواهم فریاد بزنم…!اگر نتوانستم سکوت میکنم….

.

.

من هرگز نمی نالم…قرنها نالیدن بس است…میخواهم فریاد بزنم…!اگر نتوانستم سکوت میکنم….

.

.

عشق عینک سبزی است که با آن انسان کاه را یونجه می‌بیند.

.

.

مشکلات فرصتهایی هستند که به شما داده شده اند تا بتوانید

جوهر وجود خود را بروز دهید و حداکثر تلاش خود را بکنید.

[ یکشنبه 13 آذر 1390 ] [ 03:31 ] [ ela86 ]
صفحه قبل1...403404405406407...437صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید.امیدوارم لحظات خوبی را در این وبلاگ داشته باشید.
امکانات وب
فروش بک لینکطراحی سایتعکس
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران