عشقانه ها
سایت تفریحی فرهنگی مذهبی دانلود و...
نويسندگان

پیرمرد نارنجی پوش در حالی که کودک را در آغوش داشت با سرعت وارد بیمارستان شد و به پرستار گفت:خواهش می کنم به داد این بچه برسید.بچه ماشین بهش زد و فرار کرد...پرستار:این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو پرداخت کنید.
 پیرمرد:اما من پولی ندارم پدر و مادر این بچه روهم نمی شناسم.خواهش می کنم عملش کنیدمن پول و تا شب براتون میارم...پرستار:با دکتری که قراره بچه رو عمل کنه صحبت کنید.اما دکتر بدون اینکه نگاهی به کودک بیندازدگفت:این قانون بیمارستانه.باید پول قبل از عمل پرداخت بشه.
اما صبح روز بعد...
دکتر بر سر مزار دختر کوچکش اشک می ریخت...
و چه قدر زود دیر می شود...   


[ چهارشنبه 16 آذر 1390 ] [ 12:34 ] [ ela86 ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید.امیدوارم لحظات خوبی را در این وبلاگ داشته باشید.
امکانات وب
فروش بک لینکطراحی سایتعکس
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران