عشقانه ها
سایت تفریحی فرهنگی مذهبی دانلود و...
نويسندگان

 روستایی جالب با یک نفر سکنه در ایران


مشهدی ولی نبی‌لو مرد تنهای ۷۵ ساله تنها ساکن روستای چال شهرستان زنجان است.
نبی لو که در دوران کودکی پدر و مادر خود را از دست داده است، به سرپرستی عمویش درمی آید و پس از فوت عمویش، جوانی از اهالی همان روستا مراقبت از وی را بر عهده می گیرد، اما این زندگی نیز چند سالی دوام نمی آورد و اکنون بیش از ۶۰ سال است که در این روستا خالی از سکنه به تنهایی زندگی می کند. 
این شهروند که دارای یک خواهر است از دیدن روی خواهر نیز به دلیل فلج بودن پای وی محروم است.
وی که به صورت مادر زادی کر و لال است به دلیل داشتن آب مروارید و عدم مراجعه به موقع دکتر یکی از چشمانش نیز نابینا است.
زندگی پاک و بی آلایش او نمونه ای بی نظیر در عصر دل های سنگی است.
روستای چال در ۶۰ کیلومتری شهر زنجان قرار گرفته است
[ سه‌شنبه 01 مرداد 1392 ] [ 23:26 ] [ ela86 ]

 

آنـــــقـَـدر پـُشــتـــِ سـَـرَت آب ریخــتــمــــ…

کــ ه تَـمـامـــِ کـوچـه سـَـبـز شـُـد !

پـــس چـِـرا نـیـامـدی ؟!

.

.

.

من زبان برگ ها را می دانم …

مثلا “خش خش” یعنی “امان از جدایی”

پیش از جدایی از درخت هیچ برگی خش خش نمی کند …

 


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه 01 مرداد 1392 ] [ 23:13 ] [ ela86 ]

حرمت این ماه را شکستند مثل آب خوردن!!!

آقایانی که بعد از هر پیروزی نام مبارک امام زمان (عج) را می آورید لااقل حرمت این ماه را نگه می داشتید.

فقط می توانم بگویم امام زمان (عج) شرمنده ایم.

[ سه‌شنبه 01 مرداد 1392 ] [ 22:59 ] [ ela86 ]

عکس هایی که لبخند بر لبانتان میآورد

گروه اینتزنتی ایران ناز ، www.iranaz.info


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه 01 مرداد 1392 ] [ 22:51 ] [ ela86 ]

پیرمرد(رضا کیانیان):دلت گرفته ؟
سرباز(هومن سیدی): آره
(رضا کیانیان):دل همه میگیره,دل داشته باشی میگیره دیگه,اصــلــا دلــي کـه نــگـيـره کــه دل نـيـسـت..یا رفیق من لا رفیق له.میخوای یه راهی بهت یاد بدم دلت وا بشه ؟مثل من چشمات و ببند ...د ببند دیگه...چی میبنی ؟
سرباز: هیچ کس 
پیرمرد:هیچ کس قشنگه دیگه ... هیچ کس همه کسه ، همه کس هیچ کسه!

فیلم یـــک تـــکه نـــان 

[ پنج‌شنبه 27 تیر 1392 ] [ 15:57 ] [ ela86 ]

چند روز پیش برای خرید شیرینی به یک قنادی رفتم .
پس از انتخاب شیرینی ، برای توزین و پرداخت مبلغ آن به صندوق مراجعه کردم.
آقای صندوقدار مردی حدوداً ۵۰ ساله به نظر می رسید با موهای جوگندمی، ظاهری آراسته، صورتی تراشیده و به قول دوستان "فاقد نشانه های مذهبی!القصه…
هنگام توزین شیرینی ها ، اتفاقی افتاد عجیب غریب !
.
.
اتفاقی که سالهاست شاهدش نبودم حداقل در تهران مدتها بود که چنین چیزی را ندیده بودم .
آقای شیرینی فروش جعبه را روی ترازوی دیجیتال قرار داد، بعد با استفاده از جدول مقابلش وزن جعبه را از وزن کل کم کرد. 
یعنی در واقع وزن خالص شیرینی ها(NET WEIGHT) را به دست آورد . سپس وزن خالص را در قیمت شیرینی ضرب کرد و خطاب به من گفت: 5000 تومان قیمت شیرینی به اضافه 200 تومان پول جعبه می شود به عبارت5200 تومان 
نمی دانم مطلع هستید یا خیر! ولی سایر شیرینی فروشیهای شهرمان، جعبه را هم به قیمت شیرینی به خلق الله می فروشند و اصلاً راستش را اگر بخواهید بیشترشان معتقدند که بیش از نیمی از سودشان از این راه است.
اما فروشنده مذکور چنین کاری نکرد. شیرینی را به قیمت شیرینی فروخت و جعبه را به قیمت جعبه. کاری که شاید در ذهن شمای خواننده عادی باشد ولی در این صنف و در این شهر به غایت نامعمول و نامعقول !
رودربایستی را کنار گذاشتم و از فروشنده پرسیدم :چرا این کار را کردید؟!!
ابتدا لبخند زد و بعد که اصرار مرا دید ، اشاره کرد که گوشم را نزدیک کنم.
سرش را جلو آورد و با لحن دلنشینی گفت :
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. """"""ویل للمطففین…"""
و بعد اضافه کرد :وای بر کم فروشان! داد از کم فروشی! امان از کم فروشی!
پرسیدم :یعنی هیچ وقت وسوسه نمی شوید؟!! هیچ وقت هوس نمی کنید این سود بی زحمت را….
حرفم را قطع می کند :چرا ! خیلی وقتها هوس می کنم. ولی این را که می بینم…” و اشاره می کند به شیشه میز زیر ترازو. چشم می دوزم به نوشته زیر شیشه : امان ز لحظه غفلت که شاهدم هستی!چیزی درونم گُر می گیرد...

[ پنج‌شنبه 27 تیر 1392 ] [ 15:42 ] [ ela86 ]

ابوسعید ابولخیر در مسجدی سخنرانی داشت. 
مردم از تمام اطراف روستاها و شهرها امده بودند وجای نشستن نبود
بعضی ها در بیرون نشسته بودند. 
شاگرد ابوسعید گفت: تو را به خدا از آنجا که هستید یک قدم پیش بگذارید.
همه یک قدم پیش گذاشتند سپس...
.
.
نوبت به سخنرانی ابوسعید رسید. 
او از سخنرانی خودداری کرد. 
مردم که به مدت یک ساعت در مسجد بودند و خسته شده بودند شروع به اعتراض کردند. 
ابوسعید پس از مدتی گفت:هر انچه که من می خواستم بگویم شاگردم به شما گفت، شما یک قدم به جلو حرکت کنید تا خدا ده قدم به شما نزدیک شود...

[ پنج‌شنبه 27 تیر 1392 ] [ 15:36 ] [ ela86 ]

[ سه‌شنبه 25 تیر 1392 ] [ 18:04 ] [ ela86 ]

یه ﺭﻭﺯ ﯾﻪ ﺗﺮﮐﻪ ...

ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﯾﻪ ﺗﺮﮐﻪ ﻣﯿﺮﻩ ﺳﺒﺰﯼ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﺗﺎ ﮐﺎﻫﻮ ﺑﺨﺮﻩ ،
ﻋﻮﺽ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﮐﺎﻫﻮﻫﺎﯼ ﺧﻮﺏ ﺭﺍ ﺳﻮﺍ ﮐﻨﺪ ، ﻫﻤﻪ ﯼ ﮐﺎﻫﻮ
ﻫﺎﯼ ﻧﺎﻣﺮﻏﻮﺏ ﺭﺍ ﺳﻮﺍ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻭ ﻣﯿﺨﺮﻩ . ﺍﺯﺵ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﻨﺪ
ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻨﮑﺎﺭ ﺭﺍ ﮐﺮﺩﯼ ﻣﯿﮕﻪ : ﺻﺎﺣﺐ ﺳﺒﺰﯼ ﻓﺮﻭﺷﯽ
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮﯼ ﻫﺴﺖ. ﻣﺮﺩﻡ ﻫﻤﻪ ﯼ ﮐﺎﻫﻮﻫﺎﯼ ﺧﻮﺏ ﺭﺍ
ﻣﯿﺒﺮﻧﺪ ﻭ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﻫﻮﻫﺎ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﺍﻭ ﻣﯿﻤﺎﻧﻨﺪ ﻭ ﻣﻦ
ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﮐﻤﮑﯽ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﮑﻨﻢ ﺍﯾﻨﻬﺎ ﺭﺍ ﻣﯿﺨﺮﻡ . ﺍﯾﻨﻬﺎ ﺭﺍ
ﻫﻢ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺧﻮﺭﺩ. . . ﺍﯾﻦ ﺗﺮﮐﻪ ﮐﺴﯽ ﻧﺒﻮﺩ ﺟﺰ ﻋﺎﺭﻑ
ﺑﺰﺭﮒ ﺁﻗﺎ ﺳﯿﺪ ﻋﻠﯽ ﻗﺎﺿﯽ ﺗﺒﺮﯾﺰﯼ ﺭﻩ

پس بدان همه ایران یکی است و

ترک و لر و بلوچ و فارس همه با همیم

[ سه‌شنبه 25 تیر 1392 ] [ 14:35 ] [ ela86 ]

بدون شرح...

[ سه‌شنبه 25 تیر 1392 ] [ 14:22 ] [ ela86 ]
صفحه قبل1...1819202122...437صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید.امیدوارم لحظات خوبی را در این وبلاگ داشته باشید.
امکانات وب
فروش بک لینکطراحی سایتعکس
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران