عشقانه ها
سایت تفریحی فرهنگی مذهبی دانلود و...
نويسندگان

 می‌گویند پسری در خانه خیلی شلوغ‌کاری کرده بود.

همه‌ی اوضاع را به هم ریخته بود.وقتی پدر وارد شد،
مادر شکایت او را به پدرش کرد.
پدر که خستگی و ناراحتی بیرون را هم داشت، شلاق را برداشت.
پسر دید امروز اوضاع خیلی بی‌ریخت است، همه‌ی درها هم بسته است،
وقتی پدر شلاق را بالا برد، پسر دید کجا فرار کند؟ راه فراری ندارد!
خودش را به سینه‌ی پدر چسباند. شلاق هم در دست پدر شل شد و افتاد.

شما هم هر وقت دیدید اوضاع بی‌ریخت است به سوی خدا فرار کنید:
«وَ فِرُّوا إلی الله مِن الله»

هر کجا متوحش شدید راه فرار به سوی خداست.
حاج محمد اسماعیل دولابی
یا لطیف
 
[ چهارشنبه 19 تیر 1392 ] [ 00:09 ] [ ela86 ]

نمیدونم این آقارو میشناسید یا نه! ایشون آقای ابراهیم دهباشی زاده هستن!

نه بازیگرن نه نویسنده نه منتقد نه سیاستمدار ...! راننده تاکسی هست و لقب مهربونترین راننده تاکسی تهرانو داره که البته بسیار برازنده است.

شاید مسافرش بوده باشید. تو ماشینش یه عالمه عروسک داره! با یه جعبه شکلات که اولش وقتی سوار میشی بهت تعارف میکنه. بعد هم داستانای خنده دار تعریف میکنه. 67 سالشه !

اونقدر مهربونه که اگه عبوسو بد اخلاق سوار تاکسیش بشی امکان نداره خندون پیاده نشی! یهو میبینی جو عوض شدو همه دارن میخندن !

یه دفتر هم داره که بهت میده براش امضا کنی و یادگاری بنویسی. تا به حال 18 تا دفتر پر کزده! سال 83 پسرش فوت میکنه و قلبشو اهدا میکنن . باور کن خود بهاره! راسته که میگن بعضی فرشته ها رو زمینن و بالهاشونو قایم کردن...!!!

[ سه‌شنبه 18 تیر 1392 ] [ 12:37 ] [ ela86 ]

دردم گرفت ....
و من زباله ای را در سرمای زمستان در کوچه ای تنگ
و تاریک بروی زمین انداختم و دیدم که فردای آن روز
قامت نقاش باشیِ مو سفید شهر با جامه ای به رنگ
سبز و نارنجی به سبب کار من خم می شد .
و من از کار خودم دردم گرفت.....

[ سه‌شنبه 18 تیر 1392 ] [ 12:35 ] [ ela86 ]

دوست دیرینه اش در وسط میدان جنگ افتاده ، می توانست بیزاری و نفرتی که از جنگ تمام وجودش را فرا گرفته ، حس کند. سنگر آنها توسط نیروهای بی وقفه دشمن محاصره شده بود.
سرباز به ستوان گفت که آیا امکان دارد بتواند برود و خودش را به منطقه مابین سنگرهای خود دشمن برساند و دوستش را که آنجا افتاده بود بیاورد؟ ستوان جواب داد: می توانی بروی اما من فکر نمی کنم که ارزشش را داشته باشد، دوست تو احتمالا مرده و تو فقط زندگی خودت را به خطر می اندازی.
حرف های ستوان را شنید ، اما سرباز تصمیم گرفت برود به طرز معجزه آسایی خودش را به دوستش رساند، او را روی شانه های خود گذاشت و به سنگر خودشان برگرداند ترکش هایی هم به چند جای بدنش اصابت کرد
وقتی که دو مرد با هم بر روی زمین سنگر افتادند، فرمانده سرباز زخمی را نگاه کرد و گفت: من گفته بودم ارزشش را ندارد، دوست تو مرده و روح و جسم تو مجروح و زخمی است.
سرباز گفت: ولی ارزشش را داشت ، ستوان پرسید منظورت چیست؟ او که مرده، سرباز پاسخ داد: بله قربان! اما این کار ارزشش را داشت ، زیرا وقتی من به او رسیدم او هنوز زنده بود و به من گفت: می دانستم که می آیی....
می دانی ؟! همیشه نتیجه مهم نیست . کاری که تو از سر عشق وظیفه انجام می دهی مهم است. مهم آن کسی است یا آن چیزی است که تو باید به خاطرش کاری انجام دهی. پیروزی یعنی همین.

[ دوشنبه 17 تیر 1392 ] [ 14:41 ] [ ela86 ]

دانلود نرم افزار رمضان الکریم ویژه رمضان ۹۲ 

yasgroup.ir ramazanolkarim دانلود نرم افزار رمضان الکریم ویژه رمضان 92

این نرم افزار قرآنی به مناسبت ماه مبارک رمضان ساخته شده است .

ویژگی های نرم افزار:

منبعی تقریبا کامل از اعمال و ادعیه ماه رمضان

دارای تقویم رمضان به همراه دعاهای هر روز ماه مبارک

استفاده از صوت بک گراند

دارای ویژه نامه های مرتبط با ماه

قابلیت پخش ادعیه و نواهای مرتبط با ماه از طریق اتصال به اینترنت

تفکیک اعمال هر روز و هر شب ماه رمضان

دانلود

[ دوشنبه 17 تیر 1392 ] [ 14:36 ] [ ela86 ]

ماه رمضان آمد، آن بند دهان آمد
زد بر دهن بسته تا لذت لب بیند
آمد قدح روزه، بشکست قدح ها را
تا منکر این عشرت بی باده طرب بیند . . .

.

.

.
ای روزه داران اگر چنین می‌خواهید
دهان از آنچه غیر خدایی است ببندید
و چشم را به آنچه شیطانی است نگشایید
و گوش را آلوده هر زمزمه پلید نسازید
و حتی خیال باطل را هم از دروازه دلها بزدایید


ادامه مطلب
[ دوشنبه 17 تیر 1392 ] [ 13:52 ] [ ela86 ]

حرفهايِ يك پـــــــــــــــــــــــــدرِ جانباز : دوست داشتم باهم ميتونستيم بريم پارك باهات بازي كنم، عروسيتو ببينم، اما چاره اي نداشتم دختر عزيزم ،بايد ميرفتم ،بايد ميرفتم كه تو وتمام كودكان سرزمين من هميشه خوشحال وسربلند باشيد ...

یادمون نره مدیون جانبازایی هستیم که یه عمر دارن زجر میکشن و درد تحمل میکنن به خاطر ما

به هرچی هم متعقد باشیم و نباشیم این عزیزان رو سر ما جا دارند

[ دوشنبه 17 تیر 1392 ] [ 13:06 ] [ ela86 ]

درود بر همه ی قهرمانان و پهلوانان این مرز و بوم

که با افتخار آفرینی همیشه باعث سربلندی ایران و ایرانی می شوند

درود بر افتخار آفرینان والیبال ایران

[ دوشنبه 17 تیر 1392 ] [ 13:03 ] [ ela86 ]

ماه مبارک آمد، ای دوستان بشارت

کز سوی دوست ما را هر دم رسد اشارت

آمد نوید رحمت، ای دل ز خواب برخیز

باشد که باقی عمر، جبران شود خسارت

 

حلول ماه مبارک رمضان بر عموم مسلمین مبارک باد.

 

[ دوشنبه 17 تیر 1392 ] [ 12:37 ] [ ela86 ]

 بهلول و فروش بهشت 
هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد. پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همان جا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.
آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه باغچه ای درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.
ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی از خدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت:
- بهلول، چه می سازی؟
بهلول با لحنی جدی گفت:
- بهشت می سازم.
همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت:
- آن را می فروشی؟!
بهلول گفت:
- می فروشم.
- قیمت آن چند دینار است؟
- صد دینار.
- من آن را می خرم.
بهلول صد دینار را گرفت و گفت:
- این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم.
زبیده خاتون لبخندی زد و رفت.
بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت. بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد. وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت.
زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد. در میان باغ، قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود. گل های باغ، عطر عجیبی داشتند. زیر هر درخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند. یکی از کنیزها، ورقی طلایی رنگ به زبیده خاتون داد و گفت:
- این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده ای.
وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که دیده بود برای هارون تعریف کرد.
صبح زود، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد. وقتی بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد. بعد صد دینار به بهلول داد و گفت:
- یکی از همان بهشت هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش.
بهلول، سکه ها را به هارون پس داد و گفت:
- به تو نمی فروشم.
هارون گفت:
- اگر مبلغ بیشتری می خواهی، حاضرم بدهم.
بهلول گفت:
- اگر هزار دینار هم بدهی، نمی فروشم.
هارون ناراحت شد و پرسید:
- چرا؟
بهلول گفت:
- زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو می دانی و می خواهی بخری، من به تو نمی فروشم
------
با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی تا بی‌خبر بمیرد در درد خودپرستی

[ یکشنبه 16 تیر 1392 ] [ 12:30 ] [ ela86 ]
صفحه قبل1...2021222324...437صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید.امیدوارم لحظات خوبی را در این وبلاگ داشته باشید.
امکانات وب
فروش بک لینکطراحی سایتعکس
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران