ابوسعید ابولخیر در مسجدی سخنرانی داشت.
مردم از تمام اطراف روستاها و شهرها امده بودند وجای نشستن نبود
بعضی ها در بیرون نشسته بودند.
شاگرد ابوسعید گفت: تو را به خدا از آنجا که هستید یک قدم پیش بگذارید.
همه یک قدم پیش گذاشتند سپس...
.
.
نوبت به سخنرانی ابوسعید رسید.
او از سخنرانی خودداری کرد.
مردم که به مدت یک ساعت در مسجد بودند و خسته شده بودند شروع به اعتراض کردند.
ابوسعید پس از مدتی گفت:هر انچه که من می خواستم بگویم شاگردم به شما گفت، شما یک قدم به جلو حرکت کنید تا خدا ده قدم به شما نزدیک شود...
[ پنجشنبه 27 تیر 1392 ] [ 15:36 ] [ ela86 ]