|
عشقانه ها سایت تفریحی فرهنگی مذهبی دانلود و...
| ||
|
بینیش انگار شکسته بود و خون زیادی از روی لبها و چانه هایش به روی زمین می ریخت , زخم عمیقی قسمتی از صورتش را پوشانده بود ,اطراف چشمش حسابی ورم کرده وخون آلود بود , به سختی می شد مردمک چشمانش را دید , مرد سعی کرد صورتش را جلوتر ببرد تا بلکه بهتر بتواند مردمک چشمانش را ببیند ,چند لحظه ای خیره شد ,احساس کرد چند نفر از رو برو سنگ پرتاب می کنند و شاید باخنده هم حرفی را تکرار می کردند , بغض گلوی مرد را می فشرد و خواست تا صورتش را نوازش کند , همینطور که دستانش را به طرف صورت زن می برد, پیش گوشش صدایی شنید [ جمعه 26 خرداد 1391 ] [ 18:18 ] [ ela86 ]
باشد! سکوت کن گل گندم! سکوت کن..
[ جمعه 26 خرداد 1391 ] [ 18:09 ] [ ela86 ]
محدّثين و مورّخين و از آن جمله ابوبصير حكايت كند: [ جمعه 26 خرداد 1391 ] [ 18:07 ] [ ela86 ]
در دنیا باشید ، ولی با دنیا نباشید . ادامه مطلب [ جمعه 26 خرداد 1391 ] [ 18:02 ] [ ela86 ]
خلعتبري به پرسپوليس نزديکتر شد ********************************************************* دنيزلي و رويانيان يکشنبه با يکديگر ديدار ميکنند ********************************************************* آخرين وضعيت نقل و انتقالات باشگاه استقلال [ جمعه 26 خرداد 1391 ] [ 17:58 ] [ ela86 ]
رفتنت را ديدم ..
[ جمعه 26 خرداد 1391 ] [ 17:51 ] [ ela86 ]
مردم همانند درختان اند كه آبشان يكى است و ميوه هايشان گوناگون.امام علی (ع) **************************************************************** حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام) فرمود:برآوردن حوائج و نیازمندى هاى مؤمن از هزار حجّ مقبول و آزادى هزار بنده و فرستادن هزار اسب مجهّز در راه خدا، بالاتر و والاتر است. **************************************************************** امام صادق ( ع ) : **************************************************************** امام صادق ( ع ) : **************************************************************** امام صادق ( ع ) :
[ جمعه 26 خرداد 1391 ] [ 17:47 ] [ ela86 ]
ز کجا پای نهادیم سر کوی تو بود
[ سهشنبه 23 خرداد 1391 ] [ 11:14 ] [ ela86 ]
فرمانروایی که میکوشید تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد ، با مقاومتهای سرداری محلی مواجه شد و مزاحمتهای سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را برانگیخت و بنابراین او تعداد زیادی سرباز را مامور دستگیری سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نیروهای فرمانروا درآمدند و برای محاکمه و مجازات به پایتخت فرستاده شدند. فرمانروا با دیدن قیافه سردار جنگاور تحت تاثیر قرار گرفت و از او پرسید: ای سردار ، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم ، چه میکنی؟ سردار پاسخ داد: ای فرمانروا ، اگر از من بگذری به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود. فرمانروا پرسید: و اگر از جان همسرت در گذرم ، آنگاه چه خواهی کرد؟ سردار گفت: آنوقت جانم را فدایت خواهم کرد! فرمانروا از پاسخی که شنید آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشید بلکه او را به عنوان استاندار سرزمین جنوبی انتخاب کرد. سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسید: آیا دیدی سرای کاخ فرمانروا چقدر زیبا بود؟ دقت کردی صندلی فرمانروا از طلای ناب ساخته شده بود؟ همسر سردار گفت: راستش را بخواهی ، من به هیچ چیزی توجه نکردم. سردار با تعجب پرسید: پس حواست کجا بود؟ همسرش در حالی که به چشمان سردار نگاه میکرد به او گفت: تمام حواسم به تو بود. به چهره مردی نگاه میکردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند … [ سهشنبه 23 خرداد 1391 ] [ 11:12 ] [ ela86 ]
بازیچه ی شبهای من . . . به لبهای تو میسازم کلامی ادامه مطلب [ سهشنبه 23 خرداد 1391 ] [ 11:09 ] [ ela86 ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||
نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید
کد ۶ رقمی ارسالشده به ایمیل و رمز عبور جدید را وارد کنید.
در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید
دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید