باشد! سکوت کن گل گندم! سکوت کن..
از ترس قصه سازي مردم سکوت کن..
باشد غرور من که برايت عزيز نيست..
بي هيچ زحمتي به تبسّم سکوت کن..
از ياد برده اي نکند آن گذشته را؟..
کوي بهشت، آن در هشتم؛ سکوت کن..
اينجا ميان اين مه سردي که حاکم است..
ساعات و کوچه ها گم و من گم؛ سکوت کن..
حوّا سقوط کرد و زمين نعره اي کشيد..
امّا تو باز هم -گل گندم!- سکوت کن..