عشقانه ها
سایت تفریحی فرهنگی مذهبی دانلود و...
نويسندگان

فقر و تنگدستى و طول عمر را به خود تلقين نكن.

مولا علی (ع) 

[ پنج‌شنبه 10 آذر 1390 ] [ 10:50 ] [ ela86 ]

گاندي:
من نهضتم را مديون حسين بن علي (ع) هستم و من چيز تازه اي براي مردم هندوستان به ارمغان نياورده ام.

چارلز ديکنز (نويسنده انگليسي):

 اگر منظور امام حسين(ع) جنگ در راه خواسته هاي دنيايي خود بود، من نميفهمم چرا خواهران و زنان و اطفالش به همراه او بودند. پس عقل چنين حکم مي کند که او فقط به خاطر اسلام فداکاري کرد.


ادامه مطلب
[ پنج‌شنبه 10 آذر 1390 ] [ 10:44 ] [ ela86 ]

بین موندن و نموندن راه دور کردی آغاز

               من رو دیدی رفتی عزیزم خدانگهدار

بین و گفتن و نگفتن سکوتت شده فریاد

               حالا گریونی یا که دوباره کردی پرواز

لحظه های بی تو بودن چه جوری گذشت بی آواز

               حالا بهترین ببین که حرفای من شده دل آزار

غم رفتنت تو ذهنه از همه کس شدم بیزار

              لحظه ها یکی یکی گذشتن عزیزم خدانگهدار 

 

[ پنج‌شنبه 10 آذر 1390 ] [ 10:26 ] [ ela86 ]

ما کار و دکان و پیشه را سوخته ایم

شعر و غزل و دوبیتی آموخته ایم

در عشق که او جان و دل و دیدۀ ماست

جان و دل و دیده هر سه را سوخته ایم . . .

.

.

اگر امشب هم از حوالی دلم گذشتی

آهسته رد شو

غم را با هزار بدبختی خوابانده ام . . . 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 09 آذر 1390 ] [ 19:01 ] [ ela86 ]

روزی یک زوج،بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند.آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول 25 سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند.تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشون (راز خوشبختی شون رو) بفهمند.

سردبیر میگه:آقا واقعا باور کردنی نیست؟ یه همچین چیزی چطور ممکنه؟

شوهره روزای ماه عسل رو بیاد میاره و میگه:بعد از ازدواج برای ماه عسل به شمیلا رفتیم،اونجا ...

برای اسب سواری هر دو،دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم.اسبی که من انتخاب کرده بودم خیلی خوب بود ولی اسب همسرم به نظر یه کم سرکش بود.سر راهمون اون اسب ناگهان پرید و همسرم رو زین انداخت .

همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت :"این بار اولته" دوباره سوار اسب شد و به راه افتاد.بعد یه مدتی دوباره همون اتفاق افتاد این بار همسرم نگاهی با آرامش به اسب انداخت و گفت:"این دومین بارت" بعد بازم راه افتادیم .وقتی که اسب برای سومین بار همسرم رو انداخت خیلی با آرامش تفنگشو از کیف برداشت و با آرامش شلیک کرد و اونو کشت.

سر همسرم داد کشیدم و گفتم :"چیکار کردی روانی؟ حیوان بیچاره رو کشتی!دیونه شدی؟"

همسرم با خونسردی یه نگاهی به من کرد و گفت:"این بار اولت بود 

[ چهارشنبه 09 آذر 1390 ] [ 16:27 ] [ ela86 ]

می خواستم به دنیا بیایم، در زایشگاه عمومی، پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. مادرم گفت: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...

می خواستم به مدرسه بروم، مدرسه ی سر کوچه ی مان. مادرم گفت: فقط مدرسه ی غیر انتفاعی! پدرم گفت: چرا؟...مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

به رشته ی انسانی علاقه داشتم. پدرم گفت: ...

فقط ریاضی! گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...

با دختری روستایی می خواستم ازدواج کنم. خواهرم گفت: مگر من بمیرم. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...

می خواستم پول مراسم عروسی را سرمایه ی زندگی ام کنم. پدر و مادرم گفتند: مگر از روی نعش ما رد شوی. گفتم: چرا؟...گفتند: مردم چه می گویند؟!...

می خواستم به اندازه ی جیبم خانه ای در پایین شهر اجاره کنم. مادرم گفت: وای بر من. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...

اولین مهمانی بعد از عروسیمان بود. می خواستم ساده باشد و صمیمی. همسرم گفت: شکست، به همین زودی؟!...گفتم: چرا؟... گفت:مردم چه می گویند؟!...

می خواستم یک ماشین مدل پایین بخرم، در حد وسعم، تا عصای دستم باشد. زنم گفت: خدا مرگم دهد. گفتم: چرا؟... گفت: مردم چه می گویند؟!...

بچه ام می خواست به دنیا بیاید، در زایشگاه عمومی. پدرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...

بچه ام می خواست به مدرسه برود، رشته ی تحصیلی اش را برگزیند، ازدواج کند... می خواستم بمیرم. بر سر قبرم بحث شد. پسرم گفت: پایین قبرستان. زنم جیغ کشید. دخترم گفت: چه شده؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...

مُردم. برادرم برای مراسم ترحیمم مسجد ساده ای در نظر گرفت. خواهرم اشک ریخت و گفت: مردم چه می گویند؟!...

از طرف قبرستان سنگ قبر ساده ای بر سر مزارم گذاشتند. اما برادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

خودش سنگ قبری برایم سفارش داد که عکسم را رویش حک کردند. حالا من در اینجا در حفره ای تنگ خانه کرده ام و تمام سرمایه ام برای ادامه ی زندگی جمله ای بیش نیست: مردم چه می گویند؟!... مردمی که عمری نگران حرفهایشان بودم، لحظه ای نگران من نیستند 

[ چهارشنبه 09 آذر 1390 ] [ 16:17 ] [ ela86 ]

نیایش های امام حسین (ع)

بارالها! حقا که تو مرا از هر کس دیگری بسنده ای و هیچ کس مرا از تو کافی نیست. پس مرا در آن چه از آن بیم و هراس دارم، از دیگری کفایت فرما و برایم گشایش و روزنه ای برای خروج از مشکلات قرار ده. حقا که تو می دانی و من نمی دانم، تو می توانی و من نمی توانم و تو بر هرچیز توانایی به رحمتت ای مهربان ترین مهربانان!

.

ای آقا و مولایم! آیا بدنم را برای گرزهای آتشین خلق کرده ای؟!

آیا اندام درونیم را برای نوشیدن آب های گرم جهنم آفریدی؟!

خداوندا! اگر مرا به گناهانم باز خواست کنی، من تو را به کرم و بخششت می خوانم و اگر مرا با خطاکاران قرار دهی، آنان را از دوستی خویش با تو آگاه می کنم.

.

ای آقای من! طاعتم، تو را بهره ای نمی دهد و گناهم به تو زیانی نمی رساند؛ پس آن چه را به تو سود و بهره ای نمی رساند، به من عنایت کن و آن چه را به تو زیانی نمی رساند بر من ببخشای؛ زیرا تو مهربان ترین مهربانان هستی. 

[ چهارشنبه 09 آذر 1390 ] [ 14:37 ] [ ela86 ]

همنشين خوب بهتر از تنهايى است و تنهايى بهتر از همنشين بد

پیامبر اکرم (ص) 

[ چهارشنبه 09 آذر 1390 ] [ 13:09 ] [ ela86 ]

در جهان غصه کوتاهی دیوار مخور / حسرت کاخ رفیق و زر بسیار مخور

گردش چرخ نگردد به مراد دل کس / غم بی مهری آن مردم بی عار مخور . . .

.

آدم یک “بودن” است

و انسان یک “شدن” . . .

(دکتر شریعتی) 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 09 آذر 1390 ] [ 03:00 ] [ ela86 ]

من می بافم و تو می بافی ، من برای تو کلاه تا سرت را گرم کند ، تو برای من دروغ تا دلم را گرم کنی .

.

دیدگانت از همیشه شادتر / شهر قلبت زنده و آبادتر / غصه هایت دم دم ای مهربان / بر گذرگاه زمان بر بادتر


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 09 آذر 1390 ] [ 02:55 ] [ ela86 ]
صفحه قبل1...406407408409410...437صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید.امیدوارم لحظات خوبی را در این وبلاگ داشته باشید.
امکانات وب
فروش بک لینکطراحی سایتعکس
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران