عشقانه ها
سایت تفریحی فرهنگی مذهبی دانلود و...
نويسندگان
عاشق سفر هستم ولی از رسیدن متنفرم.
.
من هوش ِ خاصی ندارم، فقط شدیدا کنجکاوم.
.
سعی نکنید موفق شوید، بلکه سعی کنید با ارزش شوید.
.
دنیا جایخطرناکی برای زندگی است. نه به خاطر مردمان شرور، بلکه به خاطر کسانی کهشرارتها را می بینند و کاری در مورد آن انجام نمی دهند.
.
یکی از قویترین عللی که منجر به ورود آدمی به عرصهء علم و هنر می شود فرار از زندگی روزمره است.
.
حقیقت آن چیزی است که از آزمون تجربه، سربلند بیرون آید.
.
زندگی مثل دوچرخه سواری است. برای حفظ تعادل باید حرکت کنید.


[ شنبه 26 آذر 1390 ] [ 06:07 ] [ ela86 ]
 


 
باران که می بارد تمام کوچه های شهر پر از فریاد من است که

 

 

 

 
میگویم: من تنها نیستم, تنها منتظرم....

---------
عقل گفت:
به مسافر دل بستن خطاست
دل گفت:
همه رفتنی اند
...

 



ادامه مطلب
[ شنبه 26 آذر 1390 ] [ 06:05 ] [ ela86 ]

من و تــــــــو

برای رسیدن به هم

هیچ چیز کم نداریم به غیر از یک معجزه ...!!!





برایت آسمانی خواهم کشید

پر از ستاره های همیشه نورانی

تو در کنار من روی ابرها

من غرق آنهمه مهربانی


ادامه مطلب
[ شنبه 26 آذر 1390 ] [ 05:48 ] [ ela86 ]


گاه دلتنگ می شوم

دلتنگتر از همه دلتنگی ها

گوشه ای می نشینم

و حسرت ها را می شمارم

و باختن ها را،

و صدای شکستن ها را...

نمی دانم من کدام امید را ناامید کرده ام

و کدام خواهش را نشنیدم

و به کدام دلتنگی خندیدم

که این چنین دلتنگم.

دلتنگم، دلتنگ...!

[ شنبه 26 آذر 1390 ] [ 05:45 ] [ ela86 ]

چشمانش پر از اشک بود به من نگاه کردو گفت مرا دوست داری؟
به چشمانش خیره شدم،
قطره های اشک را از چشمانش زدودم و خداحافظی کردم، روزی دیگر که او را دیدم، آنقدر خوشحال شد که خود را در آغوش من انداخت و سرش را روی سینه ام گذاشت و گفت اگر مرا دوست داری امروز بگو…! ماه ها گذشت و در بستر بیماری افتاده بود، به دیدارش رفتم و کنارش نشستم و او را نگاه کردم و گفت بگو دوستم داری…!
می ترسم دیگر هیچگاه این کلمه را از دهانت نشنوم، ولی هیچ حرفی نزدم به غیر از
خداحافظی…!
وقتی بار دیگر به سراغش رفتم روی صورتش پارچه سفیدی بود، وحشت زده و حیران پارچه را کنار زدم،
تازه فهمیدم چقدر دوستش داشتم…
امروز
روز مرگ من است، مرگ احساسم، مرگ عاطفه هایم
امروز او می رود و
مرا با یک دنیا غم بر جا می گذارد
او می رود بی آنکه بداند
به حد پرستش دوستش دارم…

 

[ شنبه 26 آذر 1390 ] [ 05:40 ] [ ela86 ]

از خداوند چیزی برایت میخواهم که جز خدا در باور هیچکس نگنجد!

.

زخمی بر پهلویم هست روزگار نمک می پاشد و من پیچ و تاب میخورم و همه گمان میکنند که من میرقصم.

.

دوست داشتن ایمان است و
ایمان یک روح مطلق است
یک ابدیت بی مرز است
از جنس این عالم نیست

.

در عشق رقیب منفور است، در دوست داشتن است که هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند”

.

من هرگز نمی نالم…قرنها نالیدن بس است…میخواهم فریاد بزنم…!اگر نتوانستم سکوت میکنم…

کتاب ناخوانده

هر انسان کتابی است در انتظار خواننده اش.

[ شنبه 26 آذر 1390 ] [ 05:39 ] [ ela86 ]

توی قصابی بودم که یه پیرزن اومد تو و یه گوشه وایستاد …

 یه آقای خوش تیپی هم اومد تو گفت : ابرام اقا قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم آقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافه هاش …

 همینجور که داشت کارشو میکرد رو به پیرزن کرد گفت: چی می خوای نِنه ؟

  پیرزن اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت: هَمه رو گوشت بده نِنه !

  قصاب یه نگاهی به پونصد تومنی کرد گفت: پُونصَد تُومَن فَقَط اّشغال گوشت میشه نِنه... بدم؟ پیرزن یه فکری کرد گفت: بده نِنه!

 قصاب آشغال گوشت های اون جوون رو می کند می ذاشت برای پیره زن …..

 اون جوونی که فیله سفارش داده بود همینجور که با موبایلش بازی می کرد گفت: اینارو واسه سگت میخوای مادر؟ پیرزن نگاهی به جوون کرد گفت: سَگ؟

 جوون گفت: اّره … سگ من این فیله هارو هم با ناز می خوره … سگ شما چجوری اینارو می خوره؟

 پیرزن گفت: می خوره دیگه نِنه … شیکم گوشنه سَنگم می خوره … جوون گفت: نژادش چیه مادر؟

 پیرزنه گفت: بهش مِگن تُوله سَگِ دوپا نِنه …ایناره بره بچه هام می خوام اّبگوشت بار بیذارم !

 جوونه رنگش عوض شد … یه تیکه از گوشتای فیله رو برداشت گذاشت رو آشغال گوشتای پیرزن …

 پیرزن بهش گفت: تُو مَگه ایناره بره سگت نگرفته بُودی؟ جوون گفت: چرا !

 پیرزن گفت: ما غِذای سَگ نمخوریم نِنه … بعد گوشت فیله رو گذاشت اونطرف و اشغال گوشتاش رو برداشت و رفت

 قصابه شروع کرد به وراجی که: خوبی به این جماعت نیومده آقا… و از این خزعبلات … و من همینجور مات مونده بودم !! 

[ جمعه 25 آذر 1390 ] [ 14:59 ] [ ela86 ]
[ جمعه 25 آذر 1390 ] [ 00:51 ] [ ela86 ]

عالمی از روی ماهت بی نصیب قلب هستی از فراقت نا شکیب

ای شفا و مرهم و درمان ما بر همه آلام جان همچون طبیب

ای به توصیف جمال و وصف تو هر زبان الکنی همچون خطیب

ای که در ظلمت سرای این جهان بر قلوب شیعیان / یار و حبیب

در غیاب حضرتت / عالم شده پیکری رنجور و نالان بر صلیب

دست ما گیر و به داد ما برس اندر این شیطان سرای پر فریب

تو زما بر حال ما عالمتری ما ز تو دور و تو بر یاران قریب

خوش سعادت مر مرا با این امام جان فدایت ای نگار بی رقیب

ای خدا هستی من تقدیم او العجل یابن الحسن / ماه غریب


[ جمعه 25 آذر 1390 ] [ 00:10 ] [ ela86 ]

تاثیر دعا
یکشنبه بود و طبق معمول هر هفته ، رزی ، خانم نسبتا مسن محله داشت از کلیسا برمیگشت ...

در همین حال نوه اش از راه رسید و با کنایه بهش گفت : مامان بزرگ ، تو مراسم امروز ، پدر روحانی براتون چی موعظه کرد ؟!

خانم پیر مدتی فکر کرد و سرش رو تکون داد و گفت : عزیزم ، اصلا یک کلمه اش رو هم نمیتونم به یاد بیارم !!!

نوه پوزخند ی زد و بهش گفت : تو که چیزی یادت نمیاد ، واسه چی هر هفته همش میری کلیسا ؟!!

مادر بزرگ تبسمی بر لبانش نقش بست . خم شد سبد نخ و کامواش رو خالی کرد و داد دست نوه و گفت : عزیزم ممکنه بری اینو از حوض پر آب کنی و برام بیاری ؟!

نوه با تعجب پرسید : تو این سبد ؟ غیر ممکنه ، با این همه شکاف و درز داخل سبد آبی توش بمونه !!!

رزی در حالی که تبسم بر لبانش بود اصرا ر کرد : لطفا عزیزم !

دخترک غرولند کنان و در حالی که مادربزرگش رو تمسخر میکرد ، سبد رو برداشت و رفت ، اما چند لحظه بعد ، برگشت و با لحن پیروزمندانه ای گفت : من میدونستم که امکان پذیر نیست ، ببین حتی یه قطره آب هم ته سبد نمونده !

مادر بزرگ سبد رو از دست نوه اش گرفت و با دقت زیادی وارسیش کرد گفت : آره ، راست میگی اصلا آبی توش نیست ، اما بنظر میرسه سبده تمیزتر شده ، یه نیگاه بنداز ...! 

[ پنج‌شنبه 24 آذر 1390 ] [ 23:55 ] [ ela86 ]
صفحه قبل1...394395396397398...437صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید.امیدوارم لحظات خوبی را در این وبلاگ داشته باشید.
امکانات وب
فروش بک لینکطراحی سایتعکس
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران