عشقانه ها
سایت تفریحی فرهنگی مذهبی دانلود و...
نويسندگان

این روزا ریاضیم خیلی ضعیف شده

نمیدونم چرا

ولی دیگه نمی تونم آدم حسابت کنم !

.

بگذار قلم را به غزل بسپارم

شاید گره ای باز شود از کارم

پرسید: مگر تو هم غزل می گوئی؟

گفتم: په نه په! فقط رباعی دارم ! 


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه 29 آذر 1390 ] [ 05:34 ] [ ela86 ]

داستان در مورد یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود او پس از سالها آماده سازی ماجراجویی خود را آغاز کرد شب بلندی های کوه را تماما در بر گرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید همه چیز سیاه بود همان طور که از کوه بالا میرفت چند قدم مانده به قله کوه پایش لیز خورد ودر حالی که به سرعت سقوط می کرد . از کوه پرت شد . در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید. اکنون فکر می کرد مرگ چه قدر به او نزدیک است نا گهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق بود وفقط طناب او را نگه داشته بود ودر این لحظه سکوت برایش چاره ای نماند جز آنکه فریاد بکشد
خدایا کمکم کن
نا گهان صدای پر طنینی که از آسمان شنیده می شد جواب داد:
از من چه می خواهی؟
ای خدا نجاتم بده!
واقعا باور داری که من می توانم تو را نجات دهم؟
البته که باور دارم
اگر باور داری طنابی را که به کمرت بسته است پاره کن
یک لحظه سکوت...
و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.
گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند بدنش از یک طناب آویزان بودو با دست هایش محکم طناب را گرفته بود.... و او فقط یک متر از زمین فاصله داشت.... 

[ سه‌شنبه 29 آذر 1390 ] [ 05:23 ] [ ela86 ]

مردی با دوچرخه به خط مرزی می رسد. او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد. مامور مرزی می پرسد : «در کیسه ها چه داری». او می گوید شن!

مامور او را از دوچرخه پیاده می کند و چون به او مشکوک بود ، یک شبانه روز او را بازداشت می کند ، ولی پس از بازرسی فراوان ، واقعاً جز شن چیز دیگری نمی یابد. بنابراین به او اجازه عبور می دهد.

هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا می شود و مشکوک بودن و بقیه ماجرا.....

این موضوع به مدت سه سال هر هفته یک بار تکرار می شود و پس از آن مرد دیگر در مرز دیده نمی شود.

یک روز آن مامور در شهر او را می بیند و پس از سلام و احوال پرسی ، به او می گوید : من هنوز هم به تو مشکوکم و می دانم که در کار قاچاق بودی ، راستش را بگو چه چیزی را از مرز رد می کردی؟ مرد می گوید : دوچرخه! 

[ سه‌شنبه 29 آذر 1390 ] [ 05:15 ] [ ela86 ]

دانایی توانایی به بار می آورد ، و دانش دل کهن سالان را جوان می سازد 

.

گوش شنونده همیشه در جست و جوی سخن خردمندانه و حکیمانه است 


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه 29 آذر 1390 ] [ 05:06 ] [ ela86 ]

دلم را پيش خود پابند كردي ولي گفتي تو يك دنياي دردي

غرورم را شكستي بي تفاوت برو فكر كن هميشه خيلي مردي


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

تمام روز و شب با بيقراري به شوق روي تو بيدار هستم

اگرچه بي غرورم زنده اما به شوق لحظه ديدار هستم ! 


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه 29 آذر 1390 ] [ 04:52 ] [ ela86 ]

دیگر پیامی از تو مرا نارد

این ابر های تیره طوفان زا

زین پس به زخم کهنه نمک پاشد

مهتاب سرد و زمزمه دریا

.

افسوس ای فسرده چراغ ! از تو

ما را امید و گرمی و شوری بود

وین کلبه گرفته مظلم را

از پرتو وجود تو نوری بود

.

یک باره رفت آن همه سرمستی

یک باره مرد آن همه شادابی

می سوزم ـ ای کجایی کز بوسه

بر کام تشنه بزنی آبی ؟

.

ریزد اگر بر تو نگاهم هیچ

باشد به عمق خاطره ام جای ات

فریاد من به گوشت اگر ناید

از یاد من نرفته سخن هایت

 

[ سه‌شنبه 29 آذر 1390 ] [ 00:38 ] [ ela86 ]

اگر مخالفان خود را به‌ پای چوبه‌ی اعدام می کشانی ! بدان‌ صاحب عقلی هستی بسان طناب .

و اگر مخالفان خود را به‌ زندان می فرستی! بدان صاحب عقلی هستی بسان قفس .

و اگر با مخالفان خود به‌ جنگ درمی افتی! بدان صاحب عقلی هستی بسان چاقو .

و اما اگر با مخالفان خود به‌ بحث و گفتگو می پردازی و آنها را متقاعد می سازی و به‌ سخنان حق آنها قناعت می کنی! بدان صاحب عقلی هستی‌ بسان عقل...

.

انسان نقطه ای است میان دو بی نهایت: بی نهایت لجن بی نهایت فرشته

.

تمام بدبختی های آدم مال این دو کلمه است یکی داشتن و یکی خواستن 

[ سه‌شنبه 29 آذر 1390 ] [ 00:29 ] [ ela86 ]
خطا از مـن است، می دانم

ازمـن کــه سالهاســت گفته ام "ایاک نعبد"

اما به دیگران هـ ـم دلسـ ـپرده ام

از مـَ ـن که سالهاسـ ـت گفتـ ـه ام "ایاک نستعیـن"

اما به دیگران هـ ـم تکیـ ـه کرده ام

اما رهایم نکـن ...

بیش از همیشـ ـه دلتنـ ـگم

به اندازه ی تمام روزهای نبودنـ ـم
 
خدا

 

[ دوشنبه 28 آذر 1390 ] [ 19:42 ] [ ela86 ]

اى كسانى كه ايمان آورده ايد از بسيارى گمانها دورى كنيد ؛ زيرا برخى گمانها گناه است و كنجكاوى نكنيد و پشت سر يكديگر حرف نزنيد . آيا كسى از شما دوست دارد كه گوشت مردار برادر خود را بخورد؟ آن را خوش نداريد . از خدا بترسيد همانا خداوند توبه پذير و مهربان است»

سوره حجرات آیه 12

[ دوشنبه 28 آذر 1390 ] [ 18:41 ] [ ela86 ]

مادر دانش آموزِ اومده مدرسه….معلم بهش میگه با بچتون ریاضی تمرین کنین

میگه تو خونه؟….پَـــ نَ پــــ تو زمین های خاکی

(اکثر قهرمانا از زمین های خاکی شروع کردن !)

.

.

.

سره کلاس دستمو بردم بالا سوال کنم.استاده میپرسه سوال داری؟؟؟

میگم پـَـ نـَـ پـَـ میخواستم بینم کولر باد میده یا نه که خداروشکر حل شد!! 


ادامه مطلب
[ دوشنبه 28 آذر 1390 ] [ 05:19 ] [ ela86 ]
صفحه قبل1...391392393394395...437صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید.امیدوارم لحظات خوبی را در این وبلاگ داشته باشید.
امکانات وب
فروش بک لینکطراحی سایتعکس
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران