|
عشقانه ها سایت تفریحی فرهنگی مذهبی دانلود و...
| ||
|
عابرشهرچشاتم دل من اهل ريا نيست اوني كه مثل توباشه حتي تو قصه هانيست . گفتي که دگر در تو چنان حوصله اي نيست گفتم که مرا دوست نداري گلهاي نيست رفتي و خدا پشت و پناهت به سلامت بگذار بسوزد دل من مسئلهاي نيست ادامه مطلب [ پنجشنبه 01 دی 1390 ] [ 04:20 ] [ ela86 ]
کارن کورکرن باب مادر آخرین وداع خود را دریافت کرده بود. پدرم یک ساعت بعد در گذشت. اما خداوند با حکمت بیکران خود می داند در قلب ما چه می گذرد، حتی قبل از این که از او در خواست کنیم. دعاهای ما به نحوی بر آورده شده که تا آخر عمر آن را گرامی می داریم. مادر در میان باران اشکش لبخندب زد و گفت: «برای یک لحظه ی کوتاه به من نگاه کرد.» مادرم مکث کرد و به دستش نگاه کرد و سپس با صدایی لرزان از احساسات ادامه داد: «او حلقه ام را مرتب کرد.» اکنون می دانستیم که باید صبر کنیم. شب به کندی سپر می شد. همه ی ما یکی پس از دیگری خوابمان برد و اتاق در سکوت فرو رفت. ناگهان از خواب پریدیم. مادر شروع به گریه کرد. ما نگران بدترین اتفاق بودیم بنابراین بلند شدیم تا مادر را دلداری بدهیم. اما با تعجب متوجه شدیم که اشک مادر از خوشحالی است. نگاهش را دنبال کردیم. نمی دانم چگونه دست پدر حرکت کرده و روی دست مادر قرار گرفته بود. سرم را خم کردم و از خداوند خواستم تا به آن ها اجازه دهد برای بار آخر هم عشق خود را با هم قسمت کنند اما قلبم گواهی می داد که دعاهای من بی اثر است. پس از یک مکث طولانی، مادرم به طرف ما برگشت و با صدای آرام و غمگینی گفت: «می دانستم که پدرتان به زودی ما را ترک خواهد کرد اما رفتنش آن چنان سریع شد که فرصت نکردم با وا خداحافظی کرده و برای بار اخر به او بگویم که دوستش دارم.» مادر ساکت شد. متوجه شدم که به حلقه ی ازدواجش نگاه می کند و لبخند آرامی بر لب دارد. ازآن جا که می دانستم او به عادت چهل ساله ی ازدواجش فکر می کند، من هم لبخند زدم. مادرم زنی فعال و پر جنب و جوش است که لحظه ای آرام و قرار ندارد. به همین دلیل حلقه ی ازدواجش مرتب در هم فرو می رفت و از شکل و قیافه می افتاد. پدر که همیشه آرام و مرتب بود، دست مادر را می گرفت و با دقت حلقه را مرتب می کرد. هر چند که عبارت دوستت دارم بسیار حساس و محبت آمیز بود اما بیان آن برای پدرم که هیچ احساسی را به سادگی بیان نمی کرد، بسیار مشکل بود. به همین دلیل او سالیان سال، احساس خود را با همین روش های ساده بیان کرده بود. اتاق بیمارستان آرام و تاریک بود. روز به آرامی سپری می شد و گویی اتفاقی غیر واقعی در حال وقوع است. خود را در صحنه ی تاریک یک تئاتر می یافتم. اما متأسفانه این صحنه کاملا واقعی بود _ برادرم، خواهرم و خودم هر کدام در افکارمان غرق شده بودیم و در سکوت به مادر نگاه می کردیم که کنار تخت پدر نشسته و به او می نگریست. او بی هوش بود، مادرم با او آهسته صحبت می کرد. پدر پس از سال ها تحمل صبورانه ی درد ناشی از یک بیماری کشنده، امروز صبح به کما رفته بود. پایان مبارزه اش نزدیک بود. همه ی ما می دانستیم که مرگ او نزدیک است. [ پنجشنبه 01 دی 1390 ] [ 02:08 ] [ ela86 ]
با سكوت بسيار ، وقار انسان بيشتر شود، و با انصاف بودن ، دوستان را فراوان و با بخشش ، مولا علی (ع) [ پنجشنبه 01 دی 1390 ] [ 02:03 ] [ ela86 ]
چند روز پیش دختر خالم گوشیشو خونمون جا گذاشته بود ... بهش اس ام اس(!) زدم گوشیتو جا گذاشتی!!!!!!! ـ اعتراف میكنم تموم سالهای بچگیم فكر میكردم مامان بابام منو تو حرم_مشهد پیدا كردن چون اولین عكسی كه از خودم دارم بغل مامانم جلو حرمه . اعتراف میکنم بچه که بودم می خواستم برم دستشویی تلویزیون رو خاموش میکردم تا کارتون تموم نشه و بعد میومدم گریه میکردم به مادرم میگفتم کاره تو بود روشن کردی کارتون تموم شد . در اقدامی شجاعانه اعتراف می کنم که از درس تنظیم خانواده افتادم . اونم فقط به این خاطر که در جواب سوال احمقانه استادم که بهم گفت مگه این کلاس جای خوابه ؟ خیلی صمیمی و خرم گفتم : بیخیال استاد . کی تا حالا 8 صبح خانوادش تنظیم شده !!!!!! کلاس رفت رو هوا استادم منو انداخت بیرون تا کم نیاورده باشه . اعتراف میکنم چند ماه پیش تو شرکت بودم سر کارام یهو مدیر عامل از تو اتاق خودش گفت: امیــــــــــــــــــر جووون...بلند گفتم جانم؟ گفت خیلی میخوامـــت.... گفتم منم همینطور.... گفت پیش ما نمیای؟؟؟؟ گفتم چرا.. حتماً.. از پشت میزم بلند شدم برم تو اتاقش.. به در اتاقش که رسیدم دیدم داره تلفن حرف میزنه با امیر دوستش [ پنجشنبه 01 دی 1390 ] [ 02:01 ] [ ela86 ]
چهار شمع به آرامی می سوختند. محیط پیرامون آنها آنقدر آرام بود که صدای آنها شنیده می شد. شمع اول گفت : من صلح نام دارم ! بنابراین هیچ کس نمیتواند مرا روشن نگه دارد و یقین دارم که بزودی خاموش خواهم شد .
پس شعله ی آن به سرعت کم شد و سپس خاموش شد. شمع دوم گفت : من ایمان نام دارم و احساس میکنم که کسی وجود مرا ضروری نمی داند و لازم نیست بیشتر شعله ور بمانم. وقتی سخنش به پایان رسید ، نسیم ملایمی وزید و آن را خاموش کرد نوبت به شمع سوم رسید . او با ناراحتی گفت : نام من عشق است .من دیگر قدرت روشن ماندن ندارم چون همه مرا کنار گذاشته اند و اهمیت مرا درک نمی کنند.مردم حتی عشق ورزیدن به نزدیکانشان را نیز فراموش کرده اند. طولی نکشید که او هم خاموش شد. ناگهان پسرکی وارد اتاق شد و دید که از ۴ شمع ۳ تا خاموش شدند. پسرک به آن ۳ شمع خاموش گفت: شما ها چرا خاموشید؟ مگر قرار نبود تا وقتی که تمام می شوید روشن بمانید؟ و سپس شروع به گریه کرد ناگهان شمع چهارم که هنوز روشن بود به حرف آمد و گفت: نگران نباش تا زمانی که من هستم میتوانی به وسیله ی من آن ۳ شمع خاموش را روشن کنی نام من امید است. [ سهشنبه 29 آذر 1390 ] [ 21:24 ] [ ela86 ]
زنگ زدم تاکسی تلفنی میگم کد ۸۹ هستم ماشین دارین ؟ میگه بله میخوایین؟ میگم پـَـ نـَـ پـَـ میخواستم بگم خوش به حالتون که ماشین دارین ما نداریم . . . خواهر زادم بدنیا اومده همه خوشحال مامانبزرگم میگه حالا میخواین واسش اسمم بذارین؟گفتم پـَـــ نــه پـَـــ میخوایم همینطوری ولش کنیم اسمش بشه نیو فلدر(New Folder) ادامه مطلب [ سهشنبه 29 آذر 1390 ] [ 21:22 ] [ ela86 ]
پیری امری اجتناب ناپذیر است و هیچکس نمی تواند از آن فرار کند اما می توان با انجام برخی کارها از پیری زودرس جلوگیری کرد. به طور کلی به گذر زمان پیر شدن می گوییم. این پیر شدن می تواند با مریضی های مختلفی نیز همراه باشد. گاهی نیز به دلایلی پنهان شما زودتر پیر می شوید. در اینجا به تعدادی از دلایلی که شاید نمی دانید اما در زودتر پیر شدن شما موثر هستند اشاره می کنیم. ادامه مطلب [ سهشنبه 29 آذر 1390 ] [ 21:13 ] [ ela86 ]
شعری بسیار زیبا از اخوان.
من نوحه سرای گل افسرده خویشم /
تا داد غمش ره، بر سرا پرده خویشم /
خون موج زد از بخت بد آورده خویشم /
من مرثیه خوان وطن مرده خویشم /
[ سهشنبه 29 آذر 1390 ] [ 06:42 ] [ ela86 ]
زنی که زیبایی اندیشه پیدا کرده باشد زیبایی بدنش را نشان نمی دهد. (دکتر شریعتی) [ سهشنبه 29 آذر 1390 ] [ 06:38 ] [ ela86 ]
ماموریت ما در زندگی بی مشکل زندگی کردن نیست، با انگیزه زندگی کردن است. . وقتی خواستی کاری را انجام دهی ، تامل کن تا خدا راه آن را به تو نشان دهد. پیامبر اکرم (ص) ادامه مطلب [ سهشنبه 29 آذر 1390 ] [ 06:36 ] [ ela86 ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||