عشقانه ها
سایت تفریحی فرهنگی مذهبی دانلود و...
نويسندگان

باغبان در را نبند من فرد گلچین نیستم    

 من اسیر یک گلم دنبال هر گل نیستم

………………………..

همه رفتند از این خانه ولی غصه نرفت

این یار قدیمی چه وفایــی دارد


ادامه مطلب
[ شنبه 10 دی 1390 ] [ 03:40 ] [ ela86 ]

شب سردی بود …. پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن …شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت …
پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر … چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه … میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه هاش … هم اسراف نمیشد هم ....

بچه هاش شاد میشدن …
برق خوشحالی توی چشماش دوید ..دیگه سردش نبود !پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه …. تا دستش رو برد داخل جعبه شاگرد میوه فروش گفت : دست نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت ! پیرزن زود بلند شد …خجالت کشید ! چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت … دوباره سردش شد ! راهش رو کشید رفت …
چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان …مادر جان ! پیرزن ایستاد … برگشت و به زن نگاه کرد ! زن مانتویی لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم ! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و انار ….

پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه….. مُو مُستَحق نیستُم !

زن گفت : اما من مستحقم مادر من … مستحق داشتن شعور انسان بودن و به هم نوع توجه کردن …اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر !
زن منتظر جواب پیرزن نموند … میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد …

پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد … قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش … دوباره گرمش شده بود … با صدای لرزانی گفت : پیر شی ننه …. پیر شی ! خیر بیبینی این شب چله مادر!

[ شنبه 10 دی 1390 ] [ 03:36 ] [ ela86 ]

عشق مانند شن روان است، اگر به آن چنگ بزنید از میان دستان شما خواهد لغزید

به آرامی پیمانه ای از آن بردارید تا روح شما را لبریز کند.

همچنان که شن در جستجوی پر کردن فضای خالی دستان شماست …

.

.

.

میان انسان و شرافت رشته باریکی وجود دارد و اسم آن قول است … (توماس براس)


ادامه مطلب
[ شنبه 10 دی 1390 ] [ 03:35 ] [ ela86 ]

حضرت علی (ع) میفرمایند:


هیچ بنده ای مزه ایمان را نچشد تا دروغ را ترک کند، چه شوخی باشد و چه جدی.

[ شنبه 10 دی 1390 ] [ 03:25 ] [ ela86 ]

 بشارت ده به آن بندگانم كه سخنان را مى‏شنوند و از بهترينِ آنها پيروى مى‏كنند. آنان كسانى هستند كه خدا هدايتشان كرده و آنان عاقلان‏اند. سوره زمر آیات 17 و 18

**********

پروردگار متعال، مرا به 9 چیز سفارش نمود: اخلاص در آشكار و پنهان، دادگرى در خوشنودى و خشم، میانه روى در نیاز و توانمندى، بخشیدن كسى كه در حقّ من ستم روا داشته است، كمك به كسى كه مرا محروم گردانده، دیدار خویشاوندانى كه با من قطع رابطه نموده اند، و این كه خاموشیم اندیشه و سخنم، یادآورى خداوند; و نگاهم عبرت و پند باشد. پیامبر اکرم

**********

کسی که با توکل به خدا روی نیاز از مردم بگرداند، مردم به او نیازمند می شوند و کسی که تقوا پیشه سازد، محبوب مردمان خواهد شد.

**********

خداوند عزّوجلّ چنان بترس که اگر خوبی‏های جن و انس را به پیشگاهش ببری، (انگار) تو را عذاب خواهد کرد و به خداوند چنان امیدوار باش که اگر گناهان جن و انس را به پیشگاهش ببری، به تو رحم خواهد کرد. پدرم (امام باقر علیه‏السلام ) همیشه می‏فرمود: انسان هیچ‏گاه یک بنده مؤمن خدا نمی‏شود، مگر اینکه در قلبش دو نور باشد؛ یکی نور خوف و ترس و دیگری نور رجا و امید که اگر یکی را وزن کنند، بر دیگری فزونی نمی‏یابد و اگر آن دیگری را وزن کنند، بر این اولی فزونی نمی‏یابد. لقمان حکیم

[ شنبه 10 دی 1390 ] [ 03:21 ] [ ela86 ]

در روزگارى كه بستنى با شكلات به گرانى امروز نبود، پسر١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست. خدمتكار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
پسر پرسيد: بستنى با شكلات چند است؟
خدمتكار گفت: ۵٠ سنت
پسر كوچك دستش را در جيبش كرد ، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد . بعد پرسيد: بستنى خالى چند است؟
خدمتكار با توجه به اين كه تمام ميزها پر شده بود و عده‌اى بيرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند، با بي‌حوصلگى گفت : ٣۵ سنت
پسر دوباره سكه‌هايش را شمرد و گفت:
براى من يك بستنى بياوريد.
خدمتكار يك بستنى آورد و صورت‌حساب را نيز روى ميز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام كرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت كرد و رفت. هنگامى كه خدمتكار براى تميز كردن ميز رفت، گريه‌اش گرفت. پسر بچه روى ميز در كنار بشقاب خالى، ١۵ سنت براى او انعام گذاشته بود 

[ جمعه 09 دی 1390 ] [ 11:33 ] [ ela86 ]

رفتم سوپر مارکت میگم یه نوشابه بزرگ بده. میگه یعنی خانوادگی باشه ؟!
پـَـَـ نــه پـَـَــــ مجردم بود اشکالی نداره. فقط محجوب باشه و اهل نماز و روزه

.

.

رفتم گل فروشی، میگم ببخشید، کاکتوس هم دارید؟ میگه واسه دکور می خواین؟
پـَـــ نــه پـَـــ تو خونمون شتر پرورش می دیم! می خوام یه وقت احساس غربت نکنن،
حس کنن خونه خودشونه.. 


ادامه مطلب
[ جمعه 09 دی 1390 ] [ 07:17 ] [ ela86 ]

در نگاه ات همه ی مهربانی هاست:

قاصدی که زندگی را خبر می دهد.

و در سکوت ات همه ی صداها:

فریادی که بودن را تجربه می کند.

*****

تو كه اي؟ سرو آزاده ي من

نور چشم خدا داده من

چشم تو، جام من، باده ي من

تو اميدم، توانم، بقايم.

*****

سالها دل بمهر تو بستم

پشت خود را ز غمها شكستم

نيمه شبها براهت نشستم

تا شود از تو روشن سرايم . 

[ جمعه 09 دی 1390 ] [ 06:07 ] [ ela86 ]

روزی مردی , عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند . او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد , اما عقرب انگشت او را نیش زد. مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد , اما عقرب بار دیگر او را نیش زد . رهگذری او را دید و پرسید:”برای چه عقربی را که نیش می زند , نجات می دهی” . مرد پاسخ داد:”این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این است که عشق بورزم

(دکتر شریعتی) 

[ جمعه 09 دی 1390 ] [ 06:05 ] [ ela86 ]

توکای پیری تکه نانی پیدا کرد، آن را برداشت و به پرواز در آمد. پرندگان جوان این را که دیدند، به طرفش پریدند تا نان را از او بگیرند.
وقتی توکا متوجه شد که الان به او حمله می کنند، نان را به دهان ماری انداخت و با خود فکر کرد:
وقتی کسی پیر می شود ، زندگی را طور دیگری می بیند: غذایم را از دست دادم؛ اما فردا می توانم تکه نان دیگری پیدا کنم. اما اگر اصرار می کردم که آن را نگه دارم، در وسط آسمان جنگی به پا می کردم؛ پیروز این جنگ، منفور می شد و دیگران خود را آماده می کردند تا با او بجنگند و نفرت قلب پرندگان را می انباشت و این وضعیت می توانست مدت درازی ادامه پیدا کند.
فرزانگی پیری همین است: آگاهی بر این که باید پیروزی های فوری را فدای فتوحات پایدار کرد.
پندها:
موفقیتهای یک شبه نمی تواند پایدار باشد. ملتی که می خواهد یک شبه پولدار شود ممکن است موفق شود اما با آن نفرت و جنگ خواهد خرید.با صبوری و یافتن راه های خدمت واقعی به بشریت می توانید به ثروت های کلان برسید.مردم بابت خدمت واقعی پولهای کلان می پردازند. 

[ جمعه 09 دی 1390 ] [ 06:03 ] [ ela86 ]
صفحه قبل1...381382383384385...437صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید.امیدوارم لحظات خوبی را در این وبلاگ داشته باشید.
امکانات وب
فروش بک لینکطراحی سایتعکس
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران