((تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم))
((تبسمی کن و جان بین که من همی سپرم))
چه نا له ها که زدم از حریق غربت خویش
سحر گذشت و نیامد سحر به چشم ترم
ز هر کجا که گذشتی گذشته ام افسوس
نشد که چهره ماهت به لحظه ای نگرم
چه روزگار غریبیست روز بی خورشید
همیشه بو ده ای اما کجا ! .... بی خبرم
سخن بگو چه کنم دل سخن بگو چه کنم
مباد آنکه نباشد به قلب او اثرم
کجاست جعبه قرآن که استخاره کنم
کجای جمعه نشینم که دل ز او ببرم
تو ای نسیم سحر صبحدم بگو با او
در انتظار ظهورش در عالم دگرم
اگر رسد به مشامم نسیم عطر ظهور
(( ز شوق در دل آن تنگنا کفن بدرم))
