عشقانه ها
سایت تفریحی فرهنگی مذهبی دانلود و...
نويسندگان

واكسي هفت ساله بلوار كشاورز

با لبخند کفشهامو واکس میزد، کل استینشو کثیف کرد و بیشتر واکسو پاشیده بود رو خودش
معلوم بود تازه کار بود
نخواستم غرورشو بشکنم، گفتم واکسو بده من تا یه روش جدید رو یادت بدم که زودتر واکس بزنی

کفشهارو ازش گرفتم و خودم کفشهامو واکس کردم
گفتم:چند سال داری مرد جوان؟
گفت :7 سال دارم
گفتم:چرا درس نمی خونی؟الان باید مدرسه باشی
گفت:فعلا جهیزیه ی خواهرم و بیماری مادرم از درس خوندن مهمتره
نمیشه که پدرمو تنها بزارم و برم دنبال دنیای خودم
انگار دنیا رو سرم خراب شد
عذاب وجدان خیلی شدیدی گرفتم
از اینکه پدرم رو به خاطر راحتی بیشتر خودم توو خانه سالمندان گذاشته بودم شرمنده شدم

سریع سوار ماشین شدم و رفتم خانه سالمندان

حیاط خانه سالمندانو رد کردم و دیدم پدرم با چند مرد دیگه نشسته و دارن فال حافظ میگیرن
تا پدرمو دیدم بغلش کردم و گفتم پدر بیا بریم خونه و کلی تو بغلش گریه کردم
یکی از اون پیر مردا که کتاب دستش بود یه نگاه به پدرم کرد و گفت:

یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور.

ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن
وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور


[ پنج‌شنبه 19 دی 1392 ] [ 19:42 ] [ ela86 ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید.امیدوارم لحظات خوبی را در این وبلاگ داشته باشید.
امکانات وب
فروش بک لینکطراحی سایتعکس
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران