عيبم مكن اي دوست اگر زار بگريم
بگذار بگيريم من و بگذار بگريم
بگذار كه چون مرغ گرفتار بنالم
بگذار كه چون كودك بيمار بگريم
مي خوردن من بهر طرب نيست خدا را
حالي است كه بي طعنه اغيار بگريم
تنها نه بحال خود از اين مستي هر شب
بر حالت اين مردم هشيار بگريم
برهر كه در اين دام مصيبت شده پابند
بر شاه و گدا، پير وجوان ، زار بگريم
بر لاله نو سر زده از دامن هامون
بر غنچه نشكفته گلزار بگريم
زين عهد و وفائي كه جهانراست هر آنكو
بگذاشته لب بر لب دلدار بگريم
اين كاسه سر ها همه خاك است بفردا
بگذار كه با زمزمه تار بگريم
جا دارد اگر تابصف حشر عمادا
پبوسته از اين بخت نگونساز بگريم
