تحقیر می شدم که تو قدّ جهان شدی ...
با روح بغض کرده ی من مهربان شدی ...
سرما گرفته بود دو دست مرا که تو ...
در این دو قطب یخزده آتشفشان شدی ...
روح مرا سکون غریبی گرفته بود ...
دریا شدی و باد شدی، بادبان شدی ...
تسخیر کرده بود مرا دست های خاک ...
تو آمدی و بال مرا آسمان شدی ...
چیزی نداشتم همه از دست رفته بود ...
اما برای من تو زمین و زمان شدی ...
پس من تمام وسعت خود را دعا شدم ...
شاید تو مستجاب شوی، ناگهان شدی ...