اگر آن یار سیمین بر ، که لرزانده دل ما را
به روی چشم امیدم نبندد جمله درها را
چو می دانم همه دنیا به یک ارزن نمی ارزد
نمی بخشم به او مـُـلک سمرقند و بخارا را
اگر خواهم متاع من به کار آن نگار آید
یقیناً هم نمی بخشم سر و دست و تن و پا را !!!
تمام آرزوی من کنارش زندگی باشد
نه مرگم آرزو باشد که بخشم روح و اجزا را !
همه دارایی شاعر دلی از جنس باران است !
که حاتم گونه می بخشم اگر خواهد دل ما را