پیامبر ( ص ) به همراه دیگر مسلمانان عازم غزوه تبوک بودند . روزی اصحاب دیدند که ابوذر نیست . پیامبر ( ص ) فرمودند : « اگر خیری در او باشد می آید . »
وقتی سپاه اسلام در یکی از منازل فرود آمد . سیاهی از دور نمایان شد . اصحاب عرض کردند : « که یا رسول الله یک نفر پیاده می آید . »
پیامبر فرمود : « خدا کند که ابوذر باشد . » وقتی نزدیک شد . دیدند ابوذر است . ابوذر با لبی خشکیده و تشنه رسید . پیامبر اکرم ( ص ) فرمود : « او را آب دهید . »
عرض کردند : « یا رسول الله ، آب همراه دارد . »
پیامبر فرمود : « آب همراه داشتی و نیاشامیدی ؟ »
عرض کرد : « آری یا رسول الله پدر و مادرم به قربانت ! در راه تشنه شدم و به آبی رسیدم . وقتی چشیدم آبی سرد و گوارا بود . با خود گفتم : از این آب نیاشامم مگر آن که پیامبر بیاشامد . »