عشقانه ها
سایت تفریحی فرهنگی مذهبی دانلود و...
نويسندگان

دو دانشمند دوست، همسایه بودند. یکی از آنها تنها پسرش را برای کسب علم به شهری دور فرستاد و پسر بعد از چند سال به خانه باز گشت. دانشمند دیگر مدت ها منتظر بود تا ببیند پسر دوستش با چه کوله باری از علم و آموخته باز می گردد. بارها به خانه آنها رفت اما هر بار تنها او و دوستش به مباحثه سرگرم می شدند و پسر جوان ساکت به حرف های آنها گوش می سپرد. برایش عجیب! بود که چرا این جوان که سالها در پی کسب علم بوده حالا هیچ حرفی نمی زند و ساکت گوشه ای می نشیند. روزی از دوستش در این مورد سئوال کرد. پدر آن جوان لبخندی زد و گفت: خودت به خانه ام بیا و حقیقت را از او بشنو!

عالم به خانه همسایه رفت و به پسر گفت: تو سال ها برای کسب علم و معرفت به شهر دیگری رفتی اما حالا که برگشتی ما را از علم و دانش خود بهره مند نمی کنی و ساکتی! چرا؟ جوان لبخند زد و گفت: من بعد از این همه سال آموختم که هنوز وقت حرف زدن من نرسیده و فقط باید گوش بدهم و بیندیشم و معرفت بیاموزم. عالم به جوان گفت: درس بزرگی از تو گرفتم که زیاده نگویم و اندازه نگه دارم. معلوم شد که تو فرهیختگی آموختی و معرفت بیش از من...

 


[ سه‌شنبه 23 مهر 1392 ] [ 01:35 ] [ ela86 ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید.امیدوارم لحظات خوبی را در این وبلاگ داشته باشید.
امکانات وب
فروش بک لینکطراحی سایتعکس
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران