عشقانه ها
سایت تفریحی فرهنگی مذهبی دانلود و...
نويسندگان

خیابانهای تنهایی دلی ولگرد میخواهد / و آوازم بدون تو سکوتی سرد میخواهد

برایت مرده بودم تا برایم تب کند قلبت / ولی حتی نپرسیدی دلت همدرد میخواهد ؟

.

.

ای نشسته درخیال من، فراموشم مکن

با فراموشی و تنهایی، هم آغوشم مکن

زندگانی می کنم چون شعله با خود سوختن

زنده ام با سوز و ساز خویش، خاموشم مکن
 

 


ادامه مطلب
[ جمعه 06 آبان 1390 ] [ 21:24 ] [ ela86 ]

(این داستان واقعی است)

این داستان را نه به خواست خود،‌ بلکه به تشویق و ترغیب دوستانم می‌نویسم. نام من میلدرد است؛ میلدرد آنور Mildred Honor. قبلاً در دی‌موآن Des Moines در ایالت آیوا در مدرسهء ابتدایی معلّم موسیقی بودم. مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است. در طول سالها دریافته‌ام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است. با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشته‌ام، امّا هرگز لذّت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکرده‌ام .
 


ادامه مطلب
[ جمعه 06 آبان 1390 ] [ 21:10 ] [ ela86 ]

زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد
اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد .
او گفت ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود!
دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی .
گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟!
سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده ای ؟
کودک چراغ را فوت کرد و ان را خاموش ساخت و گفت : تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟!!
چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت میکرد . گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن …گفت من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟!!
 

[ جمعه 06 آبان 1390 ] [ 19:29 ] [ ela86 ]

روزي يك مرد ثروتمند ، پسر بچه کوچكش را به يك ده برد تا به او نشان دهد مردمي که در آنجا زندگي مي کنند چقدر فقير هستند. آنها يك روز و يك شب را در خانه محقر يك روستايي به سر بردند .
در راه بازگشت و در پايان سفر، مرد از پسرش پرسيد: «نظرت در مورد مسافرت مان چه بود؟»
پسر پاسخ داد: عالي بود پدر
پدر پرسيد: « آيا به زندگي آنها توجه کردي؟»
پسر پاسخ داد: فكر مي کنم
پدر پرسيد: چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي؟
پسر کمي انديشيد و بعد به آرامي گفت: «فهميدم که ما در خانه يك سگ داريم و آنها چهار تا. ما در حياط مان فانوس هاي تزئيني داريم و آنها ستارگان را دارند. حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود اما باغ آنها بي انتهاست »
در پايان حرفهاي پسر، زبان مرد بند آمده بود. پسر اضافه کرد « متشكرم پدر که به من نشان دادي ما واقعأ چقدر فقير هستيم»
 

[ جمعه 06 آبان 1390 ] [ 19:19 ] [ ela86 ]

هیزم شکن صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده…

شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت.
 

 

(حتما بخونید فقط 60 ثانیه وقتتون رو میگیره)


ادامه مطلب
[ جمعه 06 آبان 1390 ] [ 19:12 ] [ ela86 ]

در لیگ برتر فوتبال حمید استیلی به مهدوی کیا رسید.

و استقلال برای تداوم صدرنشینی باید قعر نشین را ببرد.

  


ادامه مطلب
[ جمعه 06 آبان 1390 ] [ 14:33 ] [ ela86 ]

فرمود: سه چيز، سبب رسيدن به رضوان خداى متعال مى باشد:

1 - نسبت به گناهان و خطاها، زياد استغفار و اظهار ندامت كردن .

2 - اهل تواضع بودن و فروتن بودن .

3 - صدقه و كارهاى خير بسيار انجام دادن .

 

  امام جواد (ع)
 

[ جمعه 06 آبان 1390 ] [ 10:37 ] [ ela86 ]

     شهادت امام جواد (ع) بر عموم شیعیان تسلیت باد

 

 

 

[ جمعه 06 آبان 1390 ] [ 02:07 ] [ ela86 ]

نگاهت کافیست تا در هوای آمدنت بمیرم!تو همیشه دعوتی راس ساعت دل تنگی ... 

.

.

گر یار مرا دیدی به خلوت بگو ای بی وفای بی مروت غمم دادی و غم خوارم نکردی سر و کارت به فردای قیامت...

.

.


ادامه مطلب
[ جمعه 06 آبان 1390 ] [ 02:00 ] [ ela86 ]

چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید.
از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد كه ناگهان گردباد سختی در گرفت،
خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه ای را كه چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد.

.

.

.

 


ادامه مطلب
[ جمعه 06 آبان 1390 ] [ 01:41 ] [ ela86 ]
صفحه قبل1...428429430431432...437صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید.امیدوارم لحظات خوبی را در این وبلاگ داشته باشید.
امکانات وب
فروش بک لینکطراحی سایتعکس
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران