عشقانه ها
سایت تفریحی فرهنگی مذهبی دانلود و...
نويسندگان

بودا به دهی سفر کرد . زنی که مجذوب سخنان او شده بود از بودا خواست تا مهمان وی باشد. بودا پذیرفت و مهیای رفتن به خانه‌ی زن شد . کدخدای دهکده هراسان خود را به بودا رسانید و گفت: این زن، هرزه است به خانه‌ی او نروید.


بودا به کدخدا گفت: یکی از دستانت را به من بده،  کدخدا تعجب کرد و یکی از دستانش را در دستان بودا گذاشت . آنگاه بودا گفت : حالا کف بزن

 کدخدا بیشتر تعجب کرد و گفت:  هیچ کس نمی‌تواند با یک دست کف بزند

بودا لبخندی زد و پاسخ داد: هیچ زنی نیز نمیتواند به تنهایی هرزه باشد، مگر این که مردان دهکده نیز هرزه باشند. بنابراین مردان و پول‌هایشان است که از این زن، زنی هرزه ساخته‌ است!

[ دوشنبه 16 آبان 1390 ] [ 02:21 ] [ ela86 ]

(بخون و بخند)

غضنفر ساندویچ‌فروشی داشته، ‌یک روز یک بابایی میاد میگه: ‌قربون یک ککتل بده، ‌فقط بیزحمت توش گوجه نذارید. غضنفر میگه: آقا امروز گوجه نداریم، میخوای خیارشور نذارم؟!!

.

یارو میره بانک وام بگیره ضامن نداشته منفجر میشه...!!!

.

غضنفر به دختره میگه بوس میدی؟ میگه نه! غضنفر میگه به جهنم بخاطر خودت گفتم من خودم زن دارم

(بخند و شاد باش که دنیا ارزش غم نداره)


ادامه مطلب
[ دوشنبه 16 آبان 1390 ] [ 02:14 ] [ ela86 ]

کلمات، چنان قدرتی دارند که می توانند آتش جنگی را بیفروزند و یا صلحی را بر قرار سازند، رابطه ای را به نابودی کشانند و یا آنرا محکمتر کنند. برداشت و احساس ما نسبت به هر چیز، بسته به معنائی است که

 کلماتی که آگاهانه یا نا آگاهانه برای بیان یک وضعیت انتخاب می کنیم، بلافاصله معنای آن را در نظرمان دگرگون می کنند و در نتیجه احساسمان را تغییر می دهند.

به آن چیز می دهیم.

« آنتونی رابینز »

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه 16 آبان 1390 ] [ 01:42 ] [ ela86 ]

قلب شما در سکوت و آرامش ، به اسرار روزها و شبها شناخت مي يابد ولي گوشهايتان در حسرت و آرزويند که آواي چنين شناختي را که بر قلبهايتان فرود مي آيد ، بشنوند .

جبران خليل جبران

.

خدا هیچ یک از اینها که می گویند نیست .او عاشق انسان نیست بلکه معشوق اوست .ساکنی است که جهان از او در حرکت است. (ارسطو)

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه 16 آبان 1390 ] [ 01:37 ] [ ela86 ]

من‎ به‎ اندازه‎ چشمان‎ تو‎ غمگین‎ ماندم‎ و‎ به‎ اندازه‎ هر‎ برق‎ نگاهت‎ نگران‎... تو‎ به‎ اندازه‎

تنهایی‎ من‎ شاد‎ بمان‎.‎...

.

.

دانی اززندگی چه میخواهم ؟من تو باشم.. تو ...پای تا سرتو....زندگی گرهزارباره بود... باردیگرتو.....باردیگرتو.....


ادامه مطلب
[ دوشنبه 16 آبان 1390 ] [ 01:20 ] [ ela86 ]

 

(بخون و بخند)

روزی یه یارو داشته دنده عقب با ماشین از كوه میرفته بالا بهش میگن چرا دنده عقب میری میگه آخه می ترسم بالا جا نباشه نتونم دور بزنم بعدا وقتی می خواسته پایین بیاد باز می بینن داره دنده عقب می یاد میگن الان چرا دنده عقب می یای میگه آخه بالای كوه جا بود تونستم دور بزنم.

.
.

از یه کچل می پرسن اسم شامپوت چیه؟ می گه من از شیشه پاک کن استفاده می کنم!

.


ادامه مطلب
[ یکشنبه 15 آبان 1390 ] [ 21:06 ] [ ela86 ]

اگه با دلت كسي رو دوست داشتي،زياد جدي نگير چون كار دل دوست داشتنه اما اگه يه روز با عقلت كسي رو دوست داشتي،بدون اسمش عشق واقعيه..

.

.

من نه عاشق بودم و نه محتاج نگاهی که بلغزد به من،من خودم بودم و یک حس غریب،که به صد عشق و هوس می ارزید..

 


ادامه مطلب
[ یکشنبه 15 آبان 1390 ] [ 20:37 ] [ ela86 ]

آنکه مست آمد و دستى به دل ما زد و رفت ، دراین خانه ندانم به چه سودا زد و رفت ،

خواست تنهایى ما را به رخ ما بکشد تنه اى بر در این خانه تنها زد و رفت.

.

.

.

دلم به بهانه همیشگی گریست بگذار بگرید و بداند هر آنچه خواست هیچوقت نیست

 


ادامه مطلب
[ یکشنبه 15 آبان 1390 ] [ 20:24 ] [ ela86 ]

روزی لئو تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد. زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد .
بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد ،تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و ...

محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت : مادمازل من لئو تولستوی هستم .
زن که بسیار شرمگین شده بود ،عذر خواهی کرد و گفت :چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید ؟
تولستوی در جواب گفت : شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید!!!

 

 

[ یکشنبه 15 آبان 1390 ] [ 16:32 ] [ ela86 ]

داستان نیست ... واقعیست !!!
 


یک معلم آمریکائی در روزنامه Huffing Post می نویسد: اخیراً یکی از شاگردان مدرسه در مقابل ناظم


مدرسه که همه شاگردان از او شدیداً حساب می برند ایستاد، کاری که تقریباً هرگز سابقه نداشت.

وقتی این شاگرد درخواستش برای آنچه که می خواست پذیرفته نشد، یکی دیگر از شاگردها گفت بیائید

باهاش ایرانی بشیم. منظور او سازمان دادن اعتراض بود علیه ناظمی که حرف حساب به گوشش نمی

رفته.او می نویسد از آن به بعد این شاگردان از کلمه ایران به عنوان یک فعل برای هر تغییری که خواستار

آن هستند استفاده می کنند و ایران از حالت اسم به فعل تغییر پیدا کرده است و در این فرهنگ عامیانه

فعل ایران یعنی در مقابل قدرت حاکم ایستادن. این معلم می گوید در حالیکه من کمتر توانسته ام

توجه شاگرد مدرسه ها را به آنچه در دنیا می گذرد جلب کنم، این برداشت و رویکرد آنها از نام ایران

برایم در حکم جایزه بزرگی است.او می گوید حتی آن شاگرد مدرسه هائی که کمترین میزان آگاهی از

اخبار دنیا دارند از واژه ایرانیان به جای «تهور و شجاعت» در جملاتشان استفاده می کنند.

(به ایرانی بودنمان افتخار کنیم)

[ یکشنبه 15 آبان 1390 ] [ 16:17 ] [ ela86 ]
صفحه قبل1...422423424425426...437صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید.امیدوارم لحظات خوبی را در این وبلاگ داشته باشید.
امکانات وب
فروش بک لینکطراحی سایتعکس
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران