عشقانه ها
سایت تفریحی فرهنگی مذهبی دانلود و...
نويسندگان

هر ایده ای که ما داشته باشیم می تواند شکل مملموس بگیرد.(مارک فیشر)

.

.

.

تنها به نشستن و فکر کردن اکتفا نکنید،اقدام کنید.(انتونی رابینز) 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 26 بهمن 1390 ] [ 14:12 ] [ ela86 ]

امشب دوباره غرق در تمنای دیدنت
سرمه ی انتظار به چشمانم میکشم
امشب دوباره تو را گم کرده ام
میان آشفته بازار افکار مبهمم
توی کوچه های بی عبور پاییزی
دستان گرمت را .. نگاه مهربانت را .. شانه های بی انتهایت را
منتظر نشسته ام 

[ چهارشنبه 26 بهمن 1390 ] [ 14:08 ] [ ela86 ]

نـتــرس از هجــــــوم حـضــــــــورم ..

 چــــیزی جـــــز تـــنــهایی با من نیـــست .. 

.

.

.

این روزها

آب وهوای دلم آنقدر بارانی ست

که رخت های دلتنگیم را

فرصتی برای

خشک شدن نیست


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 26 بهمن 1390 ] [ 14:07 ] [ ela86 ]

امام علي (ع) فرمودند:همنشيني با اهل هوي و هوس ايمان را دور مي کند و مايه حضور شيطان مي شود

*****

بـدان بـه درستى كه عمل دایمى اندك،كه همراه با یقین باشد،نزد خداوند متعال،افضل از عمل بسیارى است كه با یقین همراه نباشد. امام صادق (ع)

*****

امام رضا (ع)فرمودند:دوست راستين هر انساني عقل اوست

*****

 لقمان حکیم گوید:

هیچ سخن خیری ندارد مگر ذکر خدا،هیچ سکوت خیری ندارد مگر تفکر در امر معاد.

*****

سخنان سودمند را باید نشر کرد مانند افشاندن تخم گندم، هرچند آب و هوا و زمین به رویاندن و بار آوردن دانه‌ها یاری نکند باز در گوشه و کنار خرمن سنبل‌ها و خوشه‌های معدود سر دهد و می‌روید.  لقمان حکیم

[ چهارشنبه 26 بهمن 1390 ] [ 13:59 ] [ ela86 ]

((تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم))
((تبسمی کن و جان بین که من همی سپرم))
چه نا له ها که زدم از حریق غربت خویش 
سحر گذشت و نیامد سحر به چشم ترم 
ز هر کجا که گذشتی گذشته ام افسوس
نشد که چهره ماهت به لحظه ای نگرم
چه روزگار غریبیست روز بی خورشید
همیشه بو ده ای اما کجا ! .... بی خبرم
سخن بگو چه کنم دل سخن بگو چه کنم
مباد آنکه نباشد به قلب او اثرم 
کجاست جعبه قرآن که استخاره کنم
کجای جمعه نشینم که دل ز او ببرم
تو ای نسیم سحر صبحدم بگو با او 
در انتظار ظهورش در عالم دگرم
اگر رسد به مشامم نسیم عطر ظهور
(( ز شوق در دل آن تنگنا کفن بدرم)) 

[ سه‌شنبه 25 بهمن 1390 ] [ 04:44 ] [ ela86 ]

مردجوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود.
استادی از آنجا می گذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست.
مرد جوان وقتی استاد را دید بی اختیار گفت: "عجیب آشفته ام و همه چیز زندگی ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟"
استاد برگی از شاخه افتاده روی زمین را داخل نهر آب انداخت و گفت: به این برگ نگاه کن وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان آن می سپارد و با آن می رود.
سپس استاد سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت. سنگ به خاطر سنگینی اش داخل نهر فرو رفت و در عمق آن کنار بقیه سنگ ها قرار گرفت.

استاد گفت: "این سنگ را هم که دیدی. به خاطر سنگینی اش توانست بر نیروی جریان آب غلبه کند و در عمق نهر قرار گیرد. حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می خواهی یا آرامش برگ را؟!"
مرد جوان مات و متحیر به استاد نگاه کرد و گفت: "اما برگ که آرام نیست. او با هر افت و خیز آب نهر بالا و پائین می رود و الان معلوم نیست کجاست! لااقل سنگ می داند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی خورد. من آرامش سنگ را ترجیح می دهم!"

استاد لبخندی زد و گفت: "پس چرا از جریان های مخالف و ناملایمات جاری زندگی ات می نالی؟ اگر آرامش سنگ را برگزیده ای پس تاب ناملایمات را هم داشته باش و محکم هر جایی که هستی آرام و قرار خود را از دست مده."
استاد این را گفت و بلند شد تا برود. مرد جوان که آرام شده بود نفس عمیقی کشید و از جا برخاست و مسافتی با استاد همراه شد.
چند دقیقه که گذشت موقع خداحافظی مرد جوان از استاد پرسید: "شما اگر جای من بودید آرامش سنگ را انتخاب می کردید یا آرامش برگ را؟"
استاد لبخندی زد و گفت: "من تمام زندگی ام خودم را با اطمینان به خالق رودخانه هستی و به جریان زندگی سپرده ام و چون می دانم در آغوش رودخانه ای هستم که همه ذرات آن نشان از حضور یار دارد از افت و خیزهایش هرگز دل آشوب نمی شوم و من آرامش برگ را می پسندم ... 

[ سه‌شنبه 25 بهمن 1390 ] [ 04:35 ] [ ela86 ]

بگو:عاقبت مرگی که از آنها فرار می کنید شما را البته ملاقات خواهد کرد و پس از مرگ به سوی خدایی که دانای پیدا و پنهان است بازگردانیده می شوید و او شما را به آنچه می کرده اید آگاه می سازد

سوره ی جمعه آیه ی 8 

[ سه‌شنبه 25 بهمن 1390 ] [ 04:28 ] [ ela86 ]

 10 اشتباهی که به مغز آسیب می رساند؟

نخوردن صبحانه
کسانی که صبحانه نمی‌خورند قند خونشان به سطح پائین تری افت می‌کند
این امر باعث تامین نامناسب مواد غذائی برای مغز و در نتیجه افت فعالیت مغزی می‌شود

پرخوری
این امر باعث تصلب شرائین (سختی دیواره رگهای مغز) شده و منجر به کاهش قدرت ذهنی می‌شود


مصرف دخانیات
این امر باعث کوچک شدن چند برابری مغز و منجر به آلزایمر می‌شود

مصرف زیاد قند و شکر
مصرف زیاد قند و شکر جذب پروتئین و مواد غذائی را متوقف می‌کند
 و منجر به سوء تغذیه و احتمالا اختلال در رشد مغزی خواهد شد

آلودگی هوا
مغز بزرگترین مصرف کننده اکسیژن در بدن ماست
دمیدن هوای آلوده باعث کاهش اکسیژن تامینی مغز شده و منجر به کاهش کارآیی مغز می‌شود

کمبود خواب

خواب به مغزمان اجازه استراحت می‌دهد
دوره طولانی کاهش خواب منجر به شتاب گیری مرگ سلولهای مغزی خواهد شد

پوشاندن سر به هنگام خواب
خوابیدن با سر پوشیده باعث افزایش تجمع دی اکسید کربن
 و کاهش تجمع اکسیژن شده و منجر به تأثیرات مخرب مغزی خواهد شد

کار کشیدن از مغزتان در هنگام بیماری

 کار سخت یا مطالعه در زمان بیماری ممکن است منجر به کاهش کارآئی مغز و در نتیجه صدمه مغزی شود

کاهش افکار مثبت
فکر کردن بهترین راه برای تمرین دادن به مغزمان است
کاهش افکار مثبت مغزی ممکن است باعث کوچک شدن مغز شود

کم حرفی
مکالمات انتزاعی (ذهنی) منجر به عدم ترویج بهره وری از مغز خواهد شد 

[ سه‌شنبه 25 بهمن 1390 ] [ 04:23 ] [ ela86 ]

میانِ خورشیدهای همیشه
زیباییِ تو
لنگری‌ست ــ
خورشیدی که
از سپیده‌دمِ همه ستارگان
بی‌نیازم می‌کند.
نگاهت
شکستِ ستمگری‌ست ــ
نگاهی که عریانیِ روحِ مرا
از مِهر
جامه‌یی کرد

احمد شاملو 

[ سه‌شنبه 25 بهمن 1390 ] [ 04:11 ] [ ela86 ]

تو شب را با بالش خيس از اشك بسر كردن و از ترس اينكه
دلدارت دور از تو چه مي كند و دستت را بي هوا به سويش كه دردسترست نيست دراز كردن 
وخود را در حفره هاي تنهايي يافتن را تا حالا حس كرده اي ؟؟؟
تو براي گريه كردن منتظر اشك شدن و بي دوست بودن را با تمام وجود
در يافتن و با حسرتهاي بي پايان به اميد اينكه روزي شايد
فقط یه جمله محبت آمیز از او بخوانی و بيهودگي اين انتظاررا تا حالا احساس كرده اي ؟؟؟ 
به كسي دل بستن و دور از شهوت شبها را با موزيك حسرت و ترنم اشك به صبح رساندن 
و تك تك اميدهاي به ياس تبديل شده دلت را تا حالا احساس كرده اي ؟؟؟ 
تو زندگي كردن با روح دوست و شبها را به ياد مهتاب رويش و
ستارگان چشمان دلدارت به صبح رساندن را تا حالا احساس كرده اي ؟؟؟ 
تونبض و تپش عشق را در رگهاي دستانت كه هر لحظه شوق در آغوش گرفتن يارش را دارد
و خود را در تنهايي شب ميان گريه هاي سياهي شب محصور ديدن را تا حالا احساس كرده اي ؟؟؟
تو به درون وتفكرات عاشقانه برگشتن و سراپا درد عشق بودن و درمان نداشتن را تا حالا احساس كرده اي ؟؟؟
تو تا لحظه اي كه اشك چشمانت خشك نشده گريه كردن و با نگاههاي عميق پر ازحسرت عشق به همه جا نگاه كردن
را تا حالا احساس كرده اي ؟؟؟ 
تو كسي را كه بيش از همه دوست داري و دستت به آن نميرسد و بدون حضورش لحظه اي آرام 
و قرار نداشتن را تا حالا احساس كرده اي ؟؟؟‌
تو محرم اسرار تنهائيت فقط قلم وكاغذ بودن و چشم به سفيدي كاغذ 
و اشك قلم دوختن را تا حالا احساس كرده اي ؟؟؟‌
نمي دانم ..... 
ولي من تمام آنچه كه گفتم با تمام وجودم احساس كرده ام .
تو هم بنويس دردها و حسرت دور از يار بودنت را به دست چه كسي
درمان خواهي كرد .  

[ سه‌شنبه 25 بهمن 1390 ] [ 04:08 ] [ ela86 ]
صفحه قبل1...337338339340341...437صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید.امیدوارم لحظات خوبی را در این وبلاگ داشته باشید.
امکانات وب
فروش بک لینکطراحی سایتعکس
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران