عشقانه ها
سایت تفریحی فرهنگی مذهبی دانلود و...
نويسندگان

بار الها هزار بار عهد بستم و هزار بار توبه شكستم و بر اسب عصیان نشستم
دانی كه در خفا چه بوده ام و چه هستم !
به لب آه و و به دل جاه و زبان كوتاه !
پس مرابه سر انگشت نیم نگاهی نگاه دار و به غیر خود وا مگذار
آمین 

http://dc416.4shared.com/img/8QpywZYJ/sunset3_fuul.jpg?rand=0.7150362771651181

[ یکشنبه 14 اسفند 1390 ] [ 14:38 ] [ ela86 ]

چترها را باید بست.
زیر باران باید رفت.
فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد.
با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت.
دوست را، زیر باران باید دید.
عشق را، زیر باران باید جست.
زیر باران باید با زن خوابید.
زیر باران باید بازی کرد.
زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی ،
زندگی آب تنی کردن در حوضچه “اکنون”است
 

سهراب سپهری 

[ یکشنبه 14 اسفند 1390 ] [ 14:33 ] [ ela86 ]

هرگاه به مشورت نيازمند شدى، نخست به جوانان مراجعه نما، زيرا آنان ذهنى تيزتر و حدسى سريع تر دارند. سپس (نتيجه) آن را به نظر ميان سالان و پيران برسان تا پيگيرى نموده، عاقبت آن را بسنجند و راه بهتر را انتخاب كنند، چرا كه تجربه آنان بيشتر است.

امام علی (ع) 

[ یکشنبه 14 اسفند 1390 ] [ 14:30 ] [ ela86 ]

سیفون را بکش!!
حاکمی بود که به سرودن شعر علاقه وافری داشت اما در این کار هیچ استعدادی نداشت و هر چند وقت نیز شاعران را به شب شعر دعوت می کرد و در شب شعر ، شعرهای خود را می خواند اما با وجودی که شعرهایش هیچ شباهتی به شعر نداشت مرتب از شعرهایش تعریف می کرد و شاعران دیگر را نیز تحقیر می کرد و شاعران از این موضوع ناراحت بودند ! به همین دلیل از ملیجک که اسباب خنده حاکم بود کمک خواستند .

ملیجک پولی از آنها گرفت و گفت : خیالتان راحت ! کاری می کنم که حاکم تا ابد بی خیال شعر شود ! سپس به پیش حاکم رفت و از وی خواست که در شب شعرش شرکت کند . حاکم قبول کرد و با خنده جواب داد : خیلی خوب است هم شب شعر دارم هم تفریح و خنده ! هنگامی که جلسه شروع شد هر کدام از شاعران بنا به رسم جلسه شعری خواندند تا اینکه نوبت به حاکم رسید و شاعر قبل از حاکم به وی گفت : حاکما ! لطفا “ب” مرحمت کنید !(یعنی حاکم شعرت را با ب شروع کن )

حاکم نیز طبق عادت شروع کرد به خواندن یکی از ابیات خود که : ببین و بشین اینک آنجا و ببین و لیک می دانم که نمی خواهی ما را ! و به شاعران گفت : قدرت خدا را ببینید که چه سروده ام و با آن شعرهای در پیتی خودتان مقایسه کنید! سپس با خنده رو به ملیجک کرد و گفت : پدر سوخته ! “الف” بده ! ملیجک نیز رو به حاکم کرد و با خنده گفت :
اگر خواهی که خلایق نبینند این هنرت را بی درنگ بکش آن سیفون بالای سرت را 

[ یکشنبه 14 اسفند 1390 ] [ 14:27 ] [ ela86 ]

تبریک حیف نون : سالی پر از توأم و سرشار از آکنده برایتان مملو از لبریزم

.

.

.

غضنفر به نامزدش اس ام اس میده

عزیزم من تا ۱۰ دقیقه دیگه میام پیشت

اگه نیومدم اس ام اس رو دوباره بخون ! 


ادامه مطلب
[ یکشنبه 14 اسفند 1390 ] [ 14:20 ] [ ela86 ]

مهربانی را بیاموزیم
فرصت آیینه ها در پشت در مانده است
روشنی را می شود در خانه مهمان کرد
می شود در عصر آهن
آشناتر شد...
سایبان از بید مجنون
روشنی از عشق....
می شود جشنی فراهم کرد
می شود در معنی یک گل شناور شد
مهربانی را بیاموزیم
موسم نیلوفران در پشت در مانده است
موسم نیلوفران یعنی که باران هست
یعنی یک نفر آبی هست....
موسم نیلوفران یعنی
یک نفر می آید از آن سوی دلتنگی
می شود برخواست در باران
دست در دست نجیب مهربانی
می شود در کوچه های شهر جاری شد... 

[ یکشنبه 14 اسفند 1390 ] [ 14:07 ] [ ela86 ]

استاد فرشچیان وماجرای تابلوی عصر عاشورا

چهار ساله بودم. روی زمین می نشستم و نقش های قالی را روی کاغذ می کشیدم. پدرم هم از این وضعیت راضی بود. پدرم نماینده شرکت فرش در اصفهان بود. استادی بود که برای ایشان نقش فرش می کشید.
یک بار پدرم مرا پیش او برد. استاد، نقش یک آهو را به من داد و گفت از روی آن نقاشی کن. تا صبح فردا حدود دویست طرح در اندازه ها و جهت های مختلف کشیدم. برای استاد باور کردنی نبود.
· هنرجویان امروز بعد از اندک زمانی خدا را هم بنده نیستند. من آنقدر رنگ برای استادم سابیدم که کف دستهایم پینه بست.
· سه سال پیش از انقلاب، روز عاشورا، مادرم گفت: برو روضه گوش کن تا چند کلام حرف حساب بشنوی. گفتم: من حالا کاری دارم بعد خواهم رفت. رفتم اتاق، اما خودم ناراحت شدم. حال عجیبی به من دست داد، قلم را برداشتم و تابلو" عصر عاشورا" را شروع کردم. 
قلم را که برداشتم همین تابلو شد که الان هست، بدون هیچ تغییری. 
الان که بعد از سی سال به این تابلو نگاه می کنم، می بینم اگر می خواستم این کار را امروز بکشم، باز هم همین تابلو به وجود می آمد، بدون هیچ تغییری. یک چیزی دارد این تابلو که خود من هم گریه ام می گیرد. در این تابلو مایه اصلی تصویر گرایی، مرکز تصویر دیده نمی شود. جایش خالی است. امام حسین که محور اصلی این تابلوست در اثر دیده نمی شوند. 

[ یکشنبه 14 اسفند 1390 ] [ 14:03 ] [ ela86 ]

الا اي مه كه جلوه مي دهي خورشيد انور را
به نور جلوه خود مي پراني چشم اختر را

الا اي دختر موسي كه عيسي زنده ميسازي
دخيلم گوشه چشمي بنده از خاك كمتر را

به حلم و علم و ايثار و وقار و عصمت و غيرت
تجلي مي دهي آيينه وش زهراي اطهر را

رحلت كريمه اهل بيت حضرت فاطمه معصومه(س) تسليت باد.  

[ جمعه 12 اسفند 1390 ] [ 22:48 ] [ ela86 ]

عمری در آرزوی وصال تو سوختیم
با یاد آفتاب جمال تو سوختیم
ما را اگر چه چشم تماشا نداده اند
ای غایب از نظر به خیال تو سوختیم
ای شام هجر کی سپری میشوی که ما
در آرزوی صبح زوال تو سوختیم
چندی به گفتگوی فراق تو ساختیم
عمری در آرزوی وصال تو سوختیم

 

[ جمعه 12 اسفند 1390 ] [ 17:04 ] [ ela86 ]

كفش هاي طلايي

تا كريسمس چند روز بيشتر نمانده بود و جنب و جوش مردم براي خريد هديه كريسمس روز به روز بيشتر مي شد. من هم به فروشگاه رفته بودم و براي پرداخت پول هدايايي كه خريده بودم، در صف صندوق ايستاده بودم.
جلوي من دو بچه كوچك، پسري 5 ساله و دختري كوچكتر ايستاده بودند.
پسرك لباس مندرسي بر تن داشت، كفشهايش پاره بود و چند اسكناس را در دستهايش مي فشرد.
لباسهاي دخترك هم دست كمي از مال برادرش نداشت ولي يك جفت كفش نو در دست داشت. وقتي به صندوق رسيديم، دخترك آهسته كفشها را روي پيشخوان گذاشت، چنان رفتار مي كرد كه انگار گنجينه اي پرارزش را در دست دارد. ..
صندوقدار قيمت كفشها را گفت: 6 دلار. .
پسرك پولهايش را روي پيشخوان ريخت و آنها را شمرد: 3 دلار و 15 سنت.
بعد رو كرد به خواهرش و گفت: فكر مي كنم بايد كفشها را بگذاري سر جايش....
دخترك با شنيدن اين حرف به شدت بغض كرد و با گريه گفت: نه! نه! پس مامان تو بهشت با چي راه بره؟!
پسرك جواب داد: گريه نكن، شايد فردا بتوانيم پول كفشها را دربياوريم.
من كه شاهد ماجرا بودم، به سرعت سه دلار از كيفم بيرون آوردم و به صندوقدار دادم.
دخترك دو بازوي كوچكش را دور من حلقه كرد و با شادي گفت: متشكرم خانم... متشكرم خانم. ..
به طرفش خم شدم و پرسيدم: منظورت چي بود كه گفتي پس مامان تو بهشت با چي راه بره؟!
پسرك جواب داد: مامان خيلي مريض است و بابا گفته كه ممكنه قبل از عيد به بهشت بره....
دخترك ادامه داد: معلم ديني ما گفته كه رنگ خيابانهاي بهشت طلايي است، به نظر شما اگر مامان با اين كفشهاي طلايي تو خيابانهاي بهشت قدم بزنه، خوشگل نمي شه؟!
چشمانم پر از اشك شد و در حالي كه به چشمان دخترك نگاه مي كردم، گفتم: چرا عزيزم، حق با توست... مطمئنم كه مامان شما با اين كفشها تو بهشت خيلي قشنگ ميشه   

[ جمعه 12 اسفند 1390 ] [ 17:00 ] [ ela86 ]
صفحه قبل1...307308309310311...437صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید.امیدوارم لحظات خوبی را در این وبلاگ داشته باشید.
امکانات وب
فروش بک لینکطراحی سایتعکس

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
$captcha_html
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا