|
عشقانه ها سایت تفریحی فرهنگی مذهبی دانلود و...
| ||||||||||
|
بزرگترین لذت در زندگی ، انجام کاریست ، که دیگران میگویند” نمیتوانی انجام بدهی . . . هنر دروغی است که حقیقت را بیان می کند. ادامه مطلب [ جمعه 31 خرداد 1392 ] [ 18:32 ] [ ela86 ]
[ جمعه 31 خرداد 1392 ] [ 18:30 ] [ ela86 ]
سلیمان و مورچه عاشق [ جمعه 31 خرداد 1392 ] [ 18:18 ] [ ela86 ]
روی دست شب هم مانده ام! . . .
ادامه مطلب [ جمعه 31 خرداد 1392 ] [ 18:13 ] [ ela86 ]
کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست سالگرد درگذشت دکتر علی شریعتی تسلیت باد
[ جمعه 31 خرداد 1392 ] [ 17:59 ] [ ela86 ]
تو آن بهانه ای که مسلم نمی شوی [ جمعه 31 خرداد 1392 ] [ 17:50 ] [ ela86 ]
وقتی نگاهم میکرد تمام وجودم می لرزید تنها کسی بود که مرا اینگونه عاشق کرد دلم می خواست بداند که چقدر دوستش دارم اما او همیشه با من سرد و رسمی بود.
به خاطرش به علاقه خیلی ها پشت کردم اما بازهم........ یک روز به هم برخورد کردیم از من دعوت کرد ؛ احساس خوبی داشتم . آن روز خیلی حرف زدیم اما اینبار هم سرد و رسمی........ سالها گذشت . درس مان هم تمام شد . آخرین باری بود که می دیدمش ، یعنی می دانستم که این آخرین بار است ، آخرین حرف ما فقط یه نگاه بود ...... و درآخر گفت خدانگهدار...... من رفتم و او رفت ؛ من با اندیشه او و او با اندیشه فرداها.... مدتى كه گذشت ، با خبر شدم که ازدواج کرده است . می گفتند او دیگر شاد نیست . نمی دانستم چرا من به تنهایی خود فکر میکردم... سالها گذشت ... او را دیدم . این بار جسم بی روحش را در مراسم خاک سپاری اش ديدم . سردی جسمش مرا یاد سخنانش می انداخت ؛ حرفهایی سرد و بی روح.... دیگر نخندیدم . از او چيزى به یادگار نداشتم جز یک نگاه... دفتر خاطراتش بدستم رسید . با اندوهی فراوان آن را ورق زدم . آخرین نوشته اش مربوط به آخرین دیدارمان بود . نوشته اش را خواندم : امروز برای آخرین بار دیدمش ، چقدر زیبا شده بود ، هم زیبا بود هم مهربان وقتی نگاهم میکرد دلم می لرزید ، برق نگاهش نگذاشت بگویم که چقدر دوستش دارم ... من دیگر به تنهایی خود فکر نمی کنم ، به غروری که فاصله را رقم زد می اندیشم... ____________________________ [ چهارشنبه 29 خرداد 1392 ] [ 16:00 ] [ ela86 ]
فردي از يك آسايشگاه رواني بازديد مي كرد ، به شخصي از ساكنان آن جا برخورد كرد كه راضي و خوشنود در يك صندلي به عقب و جلو تاب مي خورد و مرتباً زير لب مي گفت : " ليلو ، ليلو ..." [ چهارشنبه 29 خرداد 1392 ] [ 15:58 ] [ ela86 ]
[ سهشنبه 28 خرداد 1392 ] [ 18:11 ] [ ela86 ]
یادمان باشد برای حفظ این آب خاک چه خون هایی ریخته شده است و چه جوان هایی جان خود فدای این آب و خاک و دین و ناموسشان کردن. شادی روح شهدا صلوات
عکس خود گویاست [ سهشنبه 28 خرداد 1392 ] [ 13:05 ] [ ela86 ]
|
||||||||||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||||||||||