|
عشقانه ها سایت تفریحی فرهنگی مذهبی دانلود و...
| ||
|
اكثر مردم جهان كمبود ويتامين D دارند [ شنبه 02 اردیبهشت 1391 ] [ 15:26 ] [ ela86 ]
- آه نميدونم چرا قلبم سنگين شده . اونقدر که فکر ميکنم زمين نميتونه وزنشو تحمل کنه. [ شنبه 02 اردیبهشت 1391 ] [ 15:22 ] [ ela86 ]
خدایا با من بمان
[ شنبه 02 اردیبهشت 1391 ] [ 15:12 ] [ ela86 ]
گفتی که میشناسی و نشناختی مرا
[ شنبه 02 اردیبهشت 1391 ] [ 15:08 ] [ ela86 ]
امام جعفر صادق (ع) :
[ شنبه 02 اردیبهشت 1391 ] [ 15:04 ] [ ela86 ]
در كتاب حاجیآقا نوشته صادق هدایت (1945)، حاجی به كوچكترین فرزندش درباره نحوه كسب موفقیت در ایران نصیحت میكند: [ شنبه 02 اردیبهشت 1391 ] [ 15:03 ] [ ela86 ]
تو توالت بودم و تو حال خودم ... یک هو یکی محکم زد به در … گفتم بله ... ؟ . . . توی باشگاه یارو داره مثل اسب روی تردمیل میدوه رفیقم میگه میخواد لاغر کنه ؟ گفتم پـَـ نـَـ پـَـ میخواد ببینه تردمیل کِی خراب میشه ! ادامه مطلب [ شنبه 02 اردیبهشت 1391 ] [ 14:54 ] [ ela86 ]
دورم از تو
[ شنبه 02 اردیبهشت 1391 ] [ 14:45 ] [ ela86 ]
اصمعی (وزیر مامون) می گوید: روزی برای صیادی به سوی بیابان روانه شدیم. من از جمع دور شدم و در بیابان گم شدم، در حالی که تشنه و گرسنه بودم به این فکر بودم که کجا بروم و چکار کنم. چشمم به خیمه ای افتاد. به سوی خیمه روان شدم، دیدم زنی جوان و با حجابی در خیمه نشسته. به او سلام کردم او جواب سلامم را داد و تعارف کرد و گفت بفرمایید. بالای خیمه نشستم و آن زن هم در گوشه دیگر خیمه نشست. من خیلی تشنه بودم، به او گفتم: یک مقدار آب به من بده: دیدم رنگش تغییر کرد، رنگش زرد شد. گفت: ای مرد، من از شوهرم اجازه ندارم که به شما آب دهم (یکی از حقوقی که مرد بر زن دارد این است که بدون اجازه اش در مال شوهر تصرف نکند) اما مقداری شیر دارم. این شیر برای نهار خودم است و این شیر را به شما می دهم. شما بخورید، من نهار نمی خورم. شیر را آورد و من خوردم. یکی – دو ساعت نشستم دیدم یک سیاهی از دور پیدا شد. زن، آب را برداشت و رفت خارج از خیمه. پیرمردی سیاه سوار بر شتر آمد. پاها و دست و صورتش را شست و او را برداشت و آورد در بالای خیمه نشانید. پیرمرد، بداخلاقی می کرد و نق می زد، ولی زن می خندید و تبسم می کرد و با او حرف می زد. این مرد از بس به این زن بداخلاقی کرد من دیگر نتوانستم در خیمه بمانم و آفتاب داغ را ترجیح دادم. بلند شدم و خداحافظی کردم. مرد خیلی اعتنا نکرد، با روی ترشی جواب خداحافظی را داد، اما زن به مشایعت من آمد. وقتی آمد مرا مشایعت کند، مرا شناخت که اصمعی وزیر مامون هستم. [ شنبه 02 اردیبهشت 1391 ] [ 14:42 ] [ ela86 ]
یکی از بهترین راه های استفاده از وقت این است که قابلیت های خود را در زمینه هایی که نتایج کلیدی را برای شما به بار می آورد افزایش دهید . برایان تریسی . .
ادامه مطلب [ شنبه 02 اردیبهشت 1391 ] [ 14:37 ] [ ela86 ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||
نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید
کد ۶ رقمی ارسالشده به ایمیل و رمز عبور جدید را وارد کنید.
در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید
دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید