عشقانه ها
سایت تفریحی فرهنگی مذهبی دانلود و...
نويسندگان

 

بازیگران: امین حیایی، داود رشیدی، داریوش فرهنگ، رضا کیانیان، گوهر خیراندیش، شقایق فراهانی، داریوش کاردان، محمدرضا شریفی نیا و …

کارگردان: سید ضیاالدین دری

خلاصه: این سریال روایتگر اوضاع ایران در سالهای حکومت رضاشاه پهلوی و ماجرای کشف حجاب است …

 

[ یکشنبه 23 مهر 1391 ] [ 15:15 ] [ ela86 ]

 زندگی زیباست


ادامه مطلب
[ یکشنبه 23 مهر 1391 ] [ 15:11 ] [ ela86 ]

بسمه تعالی 

 

 

با عرض سلام خدمت تمام دوستان عزیز

امرور اولین سالگرد تاسیس وبلاگ می باشد. طی این یک سال تمام تلاش خود را انجام دادیم تا با قرار دادن مطالب مفید و جالب رضایت دوستان و بازدیدکنندگان محترم را جلب کنیم.

امیدوارم به این مهم دست پیدا کرده باشیم و در سایه الطاف الهی بتوانیم با توان بیشتر این راه را ادامه بدهیم.   

 

 

از تمام دوستانی که در این راه مارا همراهی کردند کمال تشکر را داریم.

 

 

موفق باشید.

[ شنبه 22 مهر 1391 ] [ 18:26 ] [ ela86 ]

 

دانلود Freemake Video Converter 2.4.0.2 تبدیل فرمت های ویدیویی به یکدیگر

 

Freemake Video Converter 2.4.0.2

 

 

reemake Video Converter همان طور که از نامش پیداست نرم افزای جهت تبدیل فرمت های ویدیویی به یکدیگر است. علاوه بر این قادر به تبدیل فرمت های صوتی به یکدیگر نیز میباشد. این نرم افزار سریع، قدرتمند و رایگان میباشد و فرمت های شما را با سرعت و کیفیت بالا به یکدیگر تبدیل میکند.شما میتوانید با این نرم افزار که از راحت دانلود دانلود میکنید، یک لیست طولانی از فرمت ها را تبدیل به فرمت های avi،wmv،mp4 و ۳gp کنید. این نرم افزار قادر است فرمت های ویدیویی شما را قابل پخش در دستگاه هایی مانند iPhone، iPod Touch، iPhone 4، iPad، iPod 5G، Psp، digital media player و … کند.

 

[ شنبه 22 مهر 1391 ] [ 18:01 ] [ ela86 ]

 دانلود نرم افزار ساده و کم حجم ویرایش فیلم - Xilisoft Video Editor 2.2

 

 

برخلاف نرم افزارهای سنگین و حرفه ای ویرایش فیلم، Xilisoft Video Editor برنامه ای است که با دارا بودن حجم کم و محیط کاربری ساده، اصلی ترین کارهای ویرایش فیلم را انجام میدهد.

 

توسط این نرم افزار میتوانید کارهایی مثل برش قسمت های دلخواه فیلم، چسباندن فیلم ها به یکدیگر، و چند قسمت کردن یک فیلم طولانی را به سادگی انجام دهید.

 

[ شنبه 22 مهر 1391 ] [ 17:56 ] [ ela86 ]

 از آخرین تصاویر ربیع آماده برای عملیات

دیگر دیر شده بود. می‌خواست برود. خیلی عجله داشت. با همه روبوسی کرد و وداع. بغض گلویم را می‌فشرد. نمی‌توانستم لب بگشایم و چیزی بگویم. خیلی به خودم فشار آوردم. دستش را که جلو آورد، در دستانم فشردم، صورت بر صورتش نهادم و روی چون ماهش را بوسه‌باران کردم. اشک امانم نداد و سرازیر شد. شانه‌های‌مان خیس شد از گریه.
سرانجام از یک دیگر جدای‌مان کردند. خواست که از در اتاق بیرون برود. صدایش کردم:
- ربیع ... ربیع ...
برگشت. نگاهش خیلی عجیب بود. یک آن آتشی برجانم سرازیر شد. زبانم بند آمده بود. بریده‌بریده گفتم:
ـ حالا که داری می‌ری، این دم آخر خواسته‌ای و کاری نداری که برات انجام بدم؟ 
نگاهش را به زمین دوخت. اشک شوق از دیدگانش بیرون جهید. برگشت؛ اسلحه را کناری گذاشت و دست در جیب برد؛ کیف پولش را همراه با مدارک به‌طرفم دراز کرد، گرفتم، نگه داشتم؛ منظورش را نفهمیدم. لحظه‌ای بعد تکه‌ای کاغذ از روی میز برداشت، قلم، خودکار خواست. دادم. خیلی سریع و تند سرش را پایین برد روی کاغذ و چیزی نوشت.
خیلی سریع نوشت. نتوانستم بخوانم. تکه‌ی کاغذ را تا کرد و در کف دستم گذاشت. خندید و گفت:
ـ این‌هم همه‌ی خواسته‌ی من از دنیا. وقتی خبرم اومد، بخونش ...

آن شب بچه‌ها، هرکدام در گوشه‌ای نشسته بودند. از شهدا می‌گفتند. بیش تر از همه از ربیع صحبت بود. از خنده‌هایش، از شوخی‌هایش و از شجاعتش. آنها که دیده بودند از کاری که کرده بود تعریف می‌کردند. آن لحظه را می‌گفتند که در یک آن، زمین و زمان شد آتش.

ناگهان به‌یاد نوشته افتادم. سریع دست در جیب بردم. کسی حواسش به من نبود. خیلی با احترام و تقدس، کاغذ تاشده را بیرون آوردم. باز کردم. آن‌چه که دیدم، خیلی برایم عجیب آمد. این بود همه‌ی خواسته یک رزمنده، لحظاتی قبل از شهادت:

به حاج ... ( حفظه المولی) 
خواهش دارم از تو که یک روسری سفید برای خواهرم زهرا بخری و یک اسباب بازی نیز برای برادرم عباس بخری.
ثواب برای توست. پول در کیفم است . ربیع
حسین انیس ایوب

[ شنبه 22 مهر 1391 ] [ 17:47 ] [ ela86 ]

 کشیش سوار هواپیما شد. کنفرانسی تازه به پایان رسیده بود و او می‎رفت تا در کنفرانس دیگری شرکت کند؛ می‎رفت تا خلق خدا را هدایت کند و به سوی خدا بخواند و به رحمت الهی امیدوار سازد. در جای خویش قرار گرفت. اندکی گذشت، ابری آسمان را پوشانده بود، امّا زیاد جدّی به نظر نمی‎رسید. مسافران شادمان بودند که سفرشان به زودی شروع خواهد شد…هواپیما از زمین برخاست. اندکی بعد، مسافران کمربندها را گشودند تا کمی بیاسایند. پاسی گذشت. همه به گفتگو مشغول؛ کشیش در دریای اندیشه غوطه‌ور که در جمع بعد چه‎ها باید گفت و چگونه بر مردم تأثیر باید گذاشت. ناگاه، چراغ بالای سرش روشن شد: “کمربندها را ببندید!” همه با اکراه کمربندها را بستند؛ امّا زیاد موضوع را جدّی نگرفتند. اندکی بعد، صدای ظریفی از بلندگو به گوش رسید، “از نوشابه دادن فعلاً معذوریم؛ طوفان در پیش است.”
موجی از نگرانی به دلها راه یافت، اما همانجا جا خوش کرد و در چهره‌ها اثری ظاهر نشد، گویی همه می‌کوشیدند خود را آرام نشان دهند. باز هم کمی گذشت و صدای ظریف دیگربار بلند شد، “با پوزش فعلاً غذا داده نمی‌شود؛ طوفان در راه است و شدت دارد.
نگرانی، چون دریایی که بادی سهمگین به آن یورش برده باشد، از درون دلها به چهره‌ها راه یافت و آثارش اندک اندک نمایان شد…طوفان شروع شد؛ صاعقه درخشید، نعره رعد برخاست و صدای موتورهای هواپیما را در غرش خود محو و نابود ساخت؛ کشیش نیک نگریست؛ بعضی دستها به دعا برداشته شد؛ اما سکوتی مرگبار بر تمام هواپیما سایه افکنده بود؛ طولی نکشید که هواپیما همانند چوب‎پنبه بر روی دریایی خروشان بالا رفت و دیگربار فرود افتاد، گویی هم‌اکنون به زمین برخورد می‎کند و از هم مت می‎گردد. کشیش نیز نگران شد؛ اضطراب به جانش چنگ انداخت؛ از آن همه که برای گفتن به مردم در ذهن اندوخته بود، هیچ باقی نماند؛ گویی حبابی بود که به نوک خارک ترکیده بود؛ پنداری خود کشیش هم به آنچه که می‌خواست بگوید ایمانی نداشت…

سعی کرد اضطراب را از خود برهاند؛ اما سودی نداشت. همه آشفته بودند و نگران رسیدن به مقصد و از خویش پرسان که آیا از این سفر جان به سلامت به در خواهند برد…؟!
نگاهی به دیگران انداخت؛ نبود کسی که نگران نباشد و به گونه‎ای دست به دامن خدانشده باشد.
ناگاه نگاهش به دخترکی افتاد خردسال؛ آرام و بی‎صدا نشسته بود و کتابش را می‌خواند؛ یک پایش را جمع کرده، زیر خود قرار داده بود. ابداً اضطراب در دنیای او راه نداشت؛ آرام و آسوده‌خاطر نشسته بود…
گاهی چشمانش را می‎بست، و سپس می‎گشود و دیگربار به خواندن ادامه می‎داد. پاهایش را دراز کرد، اندکی خود را کش و قوس داد، گویی می‎خواهد خستگی سفر را از تن براند؛ دیگربار به خواندن کتاب پرداخت؛ آرامشی زیبا چهره‌اش را در خود فرو برده بود…
هواپیما زیر ضربات طوفان مبارزه می‎کرد، گویی طوفان مشت‎های گره کردهء خود را به بدنه هواپیما می‎کوفت، یا می‎خواست مسافران را که مشتاق زمین سفت و محکمی در زیر پای بودند، بترساند. هواپیما را چون توپی به بالا پرتاب می‎کرد و دیگربار فرود می‎آورد. اما این همه در آن دخترک خردسال هیچ تأثیری نداشت، گویی در گهواره نشسته و آرام تکان می‎خورد و در آن آرامش بی‎مانند به خواندن کتابش ادامه می‎داد…
کشیش ابداً نمی‎توانست باور کند؛ در جایی که هیچیک از بزرگسالان از امواج ترس در امان نبود، او چگونه می‎توانست چنین ساکن و خاموش بماند و آرامش خویش حفظ کند. بالاخره هواپیما از چنگ طوفان رها شد، به مقصد رسید، فرود آمد.
مسافران، گویی با فرار از هواپیما از طوفان می‎گریزند، شتابان هواپیما را ترک کردند، اما کشیش همچنان بر جای خویش نشست. او می‎خواست راز این آرامش را بداند.
همه رفتند؛ او ماند و دخترک. کشیش به او نزدیک شد و از طوفان سخن گفت و هواپیما که چون توپی روی امواج حرکت می‌کرد.
سپس از آرامش او پرسید و سببش؛ سؤال کرد که چرا هراس را در دلش راهی نبود آنگاه که همه هراسان بودند…؟!
دخترک به سادگی جواب داد : چون پدرم خلبان بود؛ او داشت مرا به خانه می‎برد؛ اطمینان داشتم که هیچ نخواهد شد و او مرا در میان این طوفان به سلامت به مقصد خواهد رساند؛ ما عازم خانه بودیم؛ پدرم مراقب بود؛ او خلبان ماهری است …
گویی آب سردی بود بر بدن کشیش؛ سخن از اطمینان گفتن و خود به آن ایمان داشتن؛ این است راز آرامش و فراغت از اضطراب..!

[ شنبه 22 مهر 1391 ] [ 17:41 ] [ ela86 ]

 به گمانم آرزوهایم* را،
همین گوشه ها...
یک جایی حوالی تو*..
یک جایی پشت پلک چپت جا گذاشته ام...

از آرزوها* که می پرسند،
دلم*...
همه ش سراغ چشمانت* را می گیرد...

[ شنبه 22 مهر 1391 ] [ 17:40 ] [ ela86 ]

 در این دنیا از دو راه می توان موفق شد:
یا از هوش خود یا از نادانی دیگران !
“لابر ویر

.

.

.

شاید رسم روزگار و ما مردم این شده که :
هیچ موقع به داشته هامون فکر نمی کنیم و فقط فقط حسرت نداشته هامون رو می خوریم …


ادامه مطلب
[ شنبه 22 مهر 1391 ] [ 17:32 ] [ ela86 ]

 دانلود کتاب عظمت درون

حجم : 207 کیلوبایت

 

[ شنبه 22 مهر 1391 ] [ 17:30 ] [ ela86 ]
صفحه قبل1...99100101102103...437صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید.امیدوارم لحظات خوبی را در این وبلاگ داشته باشید.
امکانات وب
فروش بک لینکطراحی سایتعکس
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران