عمري در اين عالم با غصه خو کردم
يک روزِ بي غم را من آرزو کردم
شايد که تقديرم با غم گره خورده
حالا که بنشستم تنها وافسرده
اي کاش مرا از نُو ، يک باغبان مي کاشت
تا ريشه و برگم نقشي ز شادي داشت
اما دگر دير است ، من خوب مي دانم
تا رويشي ديگر ، هرگز نمي مانم ...