دیر زمانیست كه درجستجویت پروانه وار می سوزم
اما هرگز نشانی ،عطری،شمیمی از وجود نازنیت نیافتم
من به وسعت حضورت می اندیشم، نه به كوتاهی غیبت
در این شهر پر ازنیرنگ و شاخه گل صداقت را به دل خسته او هدیه كنی
خیلی وقت است كه درباغ دلم گلی ندیده و آواز چكاوكی نشیده ام
من در اندیشه گام هایت هم چنان پروانه وار می سوزم
در انتظارت آمدنت می بارم
وزیر لب میخوانم ،گر تو باشی غم عالم هیچ است