امشب ز بام آسمان روشنگری کن از گوشه ای بیرون بیا و دلبری کن اهل زمانه طعنه باران می کنندم دیگر بس است دوری بیا احیاگری کن می دانم آقا یار دلخواهی نداری اما به جان مادرت، در هم خری کن مُردم من از حسرت که کی آیی از این در رحمی به حال این گدای هر شبی کن جز نام زیبایت پناهی من ندارم فکری برای این دل خاکستری کن «ظلمت» برای دیدن نورت دهد جان امشب ز بام آسمان روشنگری کن