عشقانه ها
سایت تفریحی فرهنگی مذهبی دانلود و...
نويسندگان

امام دوستي داشت که هميشه با ايشان بود و او جدا نميشد.روزي در بازار کفاش ها همراه حضرت مي رفت و به دنبالشان خدمتکار او ميآمد که سندي(جايي در هند) بود.
ناگاه آن مرد به پشت سر خود نگاه کرد و سه بار خدمتکارش را صدا زد، ولي او را نيافت.بار چهارم که او را ديد به مادرش توهين کرد.
امام صادق (ع) فرمود:سبحان الله!خيال ميکردم تو باتقوا و پارساي، ولي اکنون ، ميبينم پرهيزکارنيستي.آن مرد عرض کرد:قربانت گردم، مادرش زني از اهل سند و مشرک است.
امام فرمود:ازمن دور شو...مگر نميداني هر آييني براي خود مراسم ازدواجي دارند..
راوي حديث ميگويد:ديگر او را نديدم که با ان حضرت راه برود تا آنگاه که مرگ ميان آندو جدايي انداخت. 


[ یکشنبه 23 بهمن 1390 ] [ 02:38 ] [ ela86 ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید.امیدوارم لحظات خوبی را در این وبلاگ داشته باشید.
امکانات وب
فروش بک لینکطراحی سایتعکس
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران