عشقانه ها
سایت تفریحی فرهنگی مذهبی دانلود و...
نويسندگان

مردي بنام کامران در جمعي نشسته بود ،ناگهان بادي صدا دار از او خارج شد.
و جماعت به او خنديدند ، کامران بسيار خجالت کشيد.

از خدا خواست که او را چون اصحاب کهف به خوابي هزار ساله ببرد و دعايش مستجاب شد .و او پس از هزار سال از خواب بيدار شد و چون احساس گرسنگي مي کرد به نانوائي رفت و سکه اي براي خريد نان به نانوا داد .

 

 

 

 

نانوا نگاهي به سکه انداخت و گفت سکه گران بهائيست.بايد مال دوران کامران گ-و-ز-و باشد

 


[ پنج‌شنبه 11 خرداد 1391 ] [ 11:57 ] [ ela86 ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید.امیدوارم لحظات خوبی را در این وبلاگ داشته باشید.
امکانات وب
فروش بک لینکطراحی سایتعکس
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران