اگر چه شک عجيبی به «داشتن» دارم سعادتي ست تو را داشتن که من دارم! کنار من بِنِشين و بگو چه چاره کنم؟ برای غربت تلخی که در وطن دارم؟ بگو که در دل و دستت چه مرهمی داری برای اين همه زخمی که در بدن دارم؟ مرا به خود بفشار و ببين به جای بدن چه آتشي ست؟ که در زير پيرهن دارم؟ به رغم ديدن آرامش تو کم نشده ارادتی که به آرامش کفن دارم مرا که وقت غروبم رسيده بدرقه کن اگرچه با تو اميدی به سر زدن دارم!!